
عبدالحفیظ منصور
پیشفرض نویسنده در این مقاله آن است که فرهنگ سیاسی افغانستان در نحوهٔ حکومتداری، سیاستگزاری خارجی، برنامهریزی عمومی، حقوق شهروندی و … نقش بارزی داشته است. از سوی دیگر فرهنگ سیاسی میتواند در تدوین ساختار و تشکیلات کلی دولتها از جمله افغانستان موثر باشد و کنکاش روی این مساله یکی از نیازهای جدی شمرده میشود.
از این رو این پرسش کوتاه را که «مشخصههای فرهنگ سیاسی در افغانستان چیست؟» به ۶۰ تن از اندیشمندان و صاحبنظران کشور ارسال گردید که در پایان ۳۰ تن از آنها پاسخهای خود را بهصورت واضح و مشخص فرستادند. از آنجا که بسیاری از موارد این پاسخها با هم تداخل دارند، نویسنده آن موارد را فهرستوار تنظیم نموده تا از تکرار جلوگیری شود. عواملی که بهعنوان عناصر شکلدهندهٔ فرهنگ سیاسی افغانستان معرفی شده عبارتند از:
برای آنکه وزن هر یک از عوامل مشخص گردد و اولویتبندی گردد، نویسنده عوامل یادشده را به 12 تن از صاحبنظران فرستاد تا آنان را قیمتگذاری کنند و به هر یک از آنها متناسب به موثریتشان نمرات 1 تا 5 بدهند تا در فرجام دیده شود که جایگاه هر یکی از آنان در کجا قرار میگیرد. این درجهبندی برای فعالان سیاسی در افغانستان حائز اهمیت میباشد تا بدانند به چه مسایلی اهمیت بیشتر و به چه مواردی اهمیت کمتر بدهند. جایگاه این عوامل به باور نویسنده، از معضلات اساسی است که در مواردی از سوی سیاستمداران صورت میپذیرد و برایند آن موجب خلق فاجعه در کشور میباشد. آنچه پس از این نظرخواهی بهدست آمد، عبارتند از:
اگر عوامل ذکرشده را فرمولبندی کنیم به چند مساله اساسی دست مییابیم:
تسلط فرهنگ قبیلوی
از تبعات فرهنگ قبیلوی آن است که دایرهٔ دید افراد در حد قبیله محدود بوده، دولت بهمثابه ابزاری برای استفادهجویی شخصی و خانوادگی پنداشته شده، قواعد اختلاف ناپدید بوده و قدرت دولتی به حیث مالکیت شخصی به حساب میآید. بنابراین زمامدار تا پای جان برای حفظ آن آماده جاننثاری میباشد. در چنین نظامهایی فرمانهای زمامدار یا فرهنگ قبیله در نقش قانون عمل میکند. نظام قبیلوی بر رکود و ایستایی استوار است و هرگونه جنبوجوش شهری در نظرش ناخوشایند میآید. در فرهنگ قبیله، زور همه چیز را در اختیار دارد، از این رو آنکه قدرت را تصاحب میکند، از مشروعیت برخوردار میباشد. در چنین فرهنگی، زنان عاجزه پنداشته میشوند و در حد متاع با آنها نگریسته می شود.
قبیلهگرایی، نابرابری بار میآورد، نابرابری موجب نارضایتی و کشمکش میگردد. در چنین وضعیتی هر قوم و قبیله برای کسب برتری بر دیگری به کشورهای بیگانه دست دراز میکند و راه برای نفوذ کشورهای خراجی هموار میشود.
نفوذ خارجی
زیست قبایلی، ضعف اقتصادی، وجود نظامهای استبدادی و عقبماندگی فرهنگی دست به دست هم داده، عرصهٔ سیاسی افغانستان را به خارج وابسته ساخته است. وقتی در صحبتهای خودمانی با سیاستمداران کشور مواجه میشوی، هریکی به درجههای متفاوت، ادارهٔ قدرتهای خارجی را در شکلدهی تحولات افغانستان موثر دانسته و همهٔ تحولات را وابسته به رای و نظر خارجیها میشمارند. این باور از یکسو عدم اعتماد به نفس سیاستمداران را بازگو میکند و از سویی هم وابستگی سیاسی افغانستان را بازتاب میدهد.
غلبه قرائت افراطی از دین
افغانستان از دیرزمان بدینسو از لحاظ اندیشهٔ دینی به بیرون وابسته بوده است. در قرون گذشته بخارا مرجعیت دینی را برعهده داشت و با تسلط روسیه تزاری بر آسیای مرکزی، این مرجعیت به دیوبند -هند منتقل گردید و تا اکنون عالمان دینی افغانستان آموزشدیدههای مدارس دیوبندیاند، تا اینکه کار این کشور در این اواخر به زمامداری تحریک طالبان کشیده شده است.
تحریک طالبان از نظر عقیدتی انحصارجو، ضد زن و ضد تعلیمات عصری میباشند. به نهادها و موسسات بینالمللی باوری ندارند، مرزهای ملی را در ته دل به رسمیت نمیشناسند، از جهت سیاسی، رییس یا امیر دارای همه اختیارات میباشد، انتخابات از دید آنها حرام پنداشته میشود و احزاب سیاسی و نهادهای مدنی ابزاری در دست کفار خوانده میشود. گروههای مخالف عنوان باغی را به خود میگیرد و سزای آنها مرگ است. در افغانستان باورهای دینی با سنن و رسوم قبایلی در هم آمیخته شده است و آنچه به خورد مردم داده میشود، بیش از آنکه یک امر دینی بوده باشد، یک سنت جاهلی است که از سدهها بدینسو در قبایل لانه کرده است.
نتیجه
نویسنده، تسلط فرهنگ قبیلوی، نفوذ خارجی و غلبه قرائت افراطی از دین را بهمثابه سه ضلع مسلط فرهنگ سیاسی افغانستان میشمارد و بر اساس نظر آنهایی که در این پژوهش مورد پرسش قرار گرفتهاند، ترتیب عوامل هم همان گونه است که گفته آمد. این سخن برای ما میگوید که برای ایجاد یک دولت ملی با ثبات در افغانستان قبل از همه باید به ساختار و تشکیلات آن پرداخت تا در ساختار آینده، اقوام و قبایل پراکنده بتوانند جایگاه مناسب خود را پیدا کنند و خود را صاحب کشور بدانند. جای برتریجویی را حس برابری بگیرد و فضای خصومت را همکاری و تسامح پر سازد.
بیرونیها در افغانستان بهصورت عمده از سه جهت رخنه میکنند: 1. وجود سیاست نامتوازن که باعث تحریک همسایهها و قدرتهای جهانی میگردد. 2. صنوف اقتصادی که هر زمامداری برای دوام کار خویش به مساعدت بیرونیها نیازمند میباشد. 3. نظامهای قبایلی که از یکسو مانع پیشرفت و توسعه میگردند و از سویی نارضایتی اکثریت عدهای را به همدستی با بیگانهها وا میدارد. بنابراین وجود یک افغانستان غیر جانبدار و فعال در منطقه شاید بتواند اسباب قناعت کشورهای خارجی را فراهم نماید و از دستدرازی باز بدارد. در کنار آن طرح توسعه اقتصادی با توجه به موقعیت حساس این کشور، ذخایر زیرزمینی آن قادر خواهد بود نیازمندی افغانستان را مرفوع بسازد و دیگر نیازی به دستنگری سیاستمداران کشور باقی نماند.
قرائتهای افراطی در همهٔ دنیا، یک مانع اساسی در جهت توسعه و ترقی جوامع پنداشته میشود. برای پژوهشگران پرسش این است که چگونه میتوان با آن مجادله کرد؟ امانالله خان و زمامداران دورهٔ جمهوریت (1380-2000 ه.خ) راه دینگریزی یا به زبان دیگر سکولاریسم را به تجربه گرفته و نتیجهٔ آن دو حاکمیت را بر باد داد. تجربه دوم به حزب دیموکراتیک خلق افغانستان تعلق دارد که با دینستیزی وارد میدان شد و آن هم به تباهی انجامید. با توجه به دو تجربه تاریخی سنگین، نویسنده پیشنهاد «اصلاحات دینی» را مطرح میدارد که بر اساس آن نخست نصاب درسی مدارس دینی اصلاح گردد، دانش دینی از وابستگی به خارج بینیاز شده، رسانهها و نظام آموزش و پرورش اشاعهدهندهٔ قرائت تازهٔ از دین بوده باشند؛ قرائتی که شماری از کشورهای اسلامی بر پایهٔ آن مشکلات خویش را حل کردهاند.
یادداشت: آرای مطرحشده در این نبشته، بیانگر دیدگاه روزنامه راه مدنیت نیست.






