حدود دو دهه افغانستان در مسیر تلاش برای رشد، پیشرفت و تغییر در لایههای مختلف اجتماعی حرکت میکرد. مردان و زنان در کنار همدیگر تلاش میکردند جامعهای بسازند که در آن آگاهی، دانش، تعلیم و مشارکت اجتماعی بتواند زمینهساز زندگی بهتر و آیندهای متفاوت باشد در این بین حضور زنان یکی از مهمترین نشانههای این تغییر بود.
هرچه آگاهی زنان نسبت به حقوق خود بیشتر میشد، حضور آنان در عرصههای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، آموزشی و اقتصادی نیز پررنگتر میشد. زنان تلاش میکردند مرزهایی را که سالها به وسیلهٔ سنتهای افراطی، برداشتهای سختگیرانه و محدودکنندهٔ مذهبی و ساختارهای مردسالارانه بر زندگی آنان تحمیل شده بود جابهجا کنند. دختران به مدرسه و دانشگاه میرفتند، زنان وارد نهادهای اجتماعی و سیاسی میشدند و حضور آنان در رسانه، هنر و فعالیتهای مدنی به تدریج به بخشی از واقعیت جدید افغانستان تبدیل شده بود.
البته این تغییرات بدون هزینه نبود. بسیاری از زنان فعال، در مسیر فعالیت اجتماعی و مطالبه حقوق خود، از سوی خانواده و جامعه با فشار، طرد، تهدید و برچسب مواجه میشدند. با این حال، وجود نهادهای قانونی، مدنی و اجتماعی و ساختارهایی که میتوانستند در هنگام بروز مشکل از فعالان و آسیبدیدگان حمایت کنند، این امکان را فراهم کرده بود که زنان در بسیاری از موارد برای پیگیری مطالبات خود تنها نمانند. اما این قطار هنوز بهدرستی روی ریلهای خود قرار نگرفته بود که افغانستان در آگوست۲۰۲۱ با سقوطی ناگهانی مواجه شد؛ سقوطی که نه فقط یک حکومت؛ بل بخش بزرگی از امیدها، دستاوردها و تصورات نسل جدید افغانستان از آینده را نیز با خود به زیر کشید.
طالبان بازگشتند و جامعهای را که زنان و مردان آن سالها برای ساختناش تلاش کرده بودند، بار دیگر با جنگ، خشونت، حذف و محدودیت روبهرو کردند. گروهی که هویت تاریخی آن با جنگ تعریف شده بود، دوباره بر کشوری مسلط شد که نسل جدیدی از زنان در آن تلاش کرده بودند از چهارچوبهای سنتی عبور کنند و خود را به عنوان شهروندانی صاحب حق تعریف کنند. اما درست در همان لحظهای که بسیاری از سیاستمداران، مقامات، نیروهای نظامی و صاحبان قدرت راه خروج از افغانستان را پیدا میکردند و میدان هوایی کابل به صحنهٔ هراس، فرار و بیاعتمادی تبدیل شده بود، گروه دیگری ناگهان تمام خیابانها و جادههای کابل را به رنگ دیگری درآوردند و این گروه، زنان افغانستان بودند. زنانی که در خیابانهای کابل، مزار، هرات و دیگر شهرهای افغانستان با دستانی خالی از اسلحه و مهمات، اما با صدایی بلند در برابر حذف خود ایستادند. شعارهای «تحصیل، کار، آزادی» بازتاب خواستههای نسلی بود که نمیخواست دوباره به نقطهٔ صفر بازگردد.
این زنان در روزهایی به خیابان آمدند که جهان در حال ترک افغانستان بود. آنان نه ارتش داشتند، نه سلاح، نه قدرت سیاسی و نه ساختار حکومتی. بسیاری از آنان حتا تجربهٔ سازماندهی یک جنبش کوچک را نیز نداشتند اما با تمام اینها از دل جامعهای که طی سالهای گذشته تغییر کرده بود، ناگهان نسلی از زنان و دختران ظهور کرد که نشان دادند تغییرات اجتماعی افغانستان فقط در ساختمانهای حکومت و سازمانهای بینالمللی اتفاق نیفتاده است؛ بل در زیر پوست جامعه نیز نسلی جدید در حال شکلگیری بوده است.
دخترانی از هزاره، پشتون، تاجیک، اوزبیک، سادات و دیگر گروهها اجتماعی حتا برخی از خانوادهٔ الجیپیکیو و اقلیتهای جنسی افغانستان در کنار یکدیگر ایستادند. گروههای مختلف اعتراضی شکل گرفت و هرکدام با روش و زبان خود تلاش کردند صدای زنان افغانستان را به جهان برسانند، دخترانی که متعلق و وابسته به هیچ نهاد سیاسی و ارگانهای حکومتی نبودند؛ دخترانی آزاد و کاملا مستقل و شجاع که فقط برای تغییر و مقابله با طالبان به خیابان آمدند.
در ماههای نخست، این حضور چنان گسترده و شجاعانه بود که توجه بخش بزرگی از جهان به زنان افغانستان معطوف شد. اما سوال اصلی این مقاله از همینجا شروع میشود: چه اتفاقی افتاد که جنبشهای زنان که در نخستین ماههای پس از سقوط طالبان چنین قدرتمند و شجاعانه ظاهر شد، در طول پنج سال به تدریج دچار فرسایش، پراکندگی، بیاعتمادی و ریزش شد؟
هدف این مقاله مقصرسازی زنان معترض نیست. برعکس؛ هدف آن ثبت بخشهایی از تاریخ مبارزات زنان افغانستان است که در روایتهای رسمی و رسانهای کمتر دیده شدهاند. این مقاله تلاش میکند آسیبهای درونی و بیرونی این مبارزات را بررسی کند؛ آسیبهایی که گاه از کمبود آموزش و تجربه در درون جنبشها ناشی شدند و گاه از مداخلات، سیاستها و تصمیمهایی که از بیرون بر مسیر این مبارزات اثر گذاشتند.
در ضمن ناگفته نماند که این آسیبشناسی بهمعنای نادیده گرفتن سرکوب طالبان نیست. طالبان عامل اصلی سرکوب زنان افغانستان بودهاند و هستند، ولی اگر قرار باشد مبارزات زنان برای مدت طولانیتری ادامه پیدا کند، تنها شناخت دشمن کافی نیست؛ خود جنبشها هم باید بتواند ضعفهای خود را ببیند، دربارهٔ آنها صحبت کند و از تجربههای شکستخوردهٔ خود بیاموزند. از این رو، این تحلیل را بر اساس دو عامل بیرونی و درونی موثر در اعتراضهای زنان در طی این پنج سال پیش خواهیم برد.
عوامل درونی موثر بر فرسایش جنبشهای اعتراضی زنان
الف) ورود به مبارزه بدون آمادگی کافی
یکی از نخستین مشکلات جنبشهای اعتراضی زنان، فاصله میان شجاعت و آمادگی بود. دختران افغانستان شجاعت ورود به سرک و جادهها را داشتند، اما بسیاری از آنان برای نوع مبارزهای که پس از بازگشت طالبان آغاز شده بود، آموزش کافی ندیده بودند؛ چرا که تجربهٔ این رویارویی مستقیم را نه تنها آنان این نسل تازهنفس که حتا زنان مبارز در تاریخ فصلهای مبارزاتی زنان افغانستان در گذشته هم نداشتند.
در سالهای پیش از سقوط حکومت، بسیاری از اعتراضهای مدنی زنان و مردان در قالب تجمعات، نشستها، سازمانها و نهادهایی صورت میگرفت که امکان استفاده از ساختارهای قانونی و حمایتی را داشتند، اما پس از بازگشت طالبان، همان شیوههای قبلی نهتنها دیگر پاسخگو نبود؛ بل حتا شهرها از حضور اغلب همان فعالان مدنی کشور خالی شده بود و هدایتگران و تجربهگرانی که باید این فضا را با فکر و سواد مدیریت می کردند عملا وجود نداشتند. برای همین زنان افغانستان با یک فضای بسیار تازه روبرو شده بودند. فضای تازهٔ ترسناکی که فضای یک حکومت سرکوبگر بود؛ حکومتی که نهتنها هرگونه اعتراض را جرم میدانست که حتا خود معترضان و مبارزان را بهدلیل جنسیت و هویت آنها که زن بود مجرم میدانستند و برای شناسایی، تعقیب و سرکوب معترضان زن از هرگونه ابزار وقدرتی استفاده میکرد.
با این حال، در ماههای نخست، بسیاری از تصمیمگیریهای مربوط به اعتراضها در فضای مجازی و بدون آموزش کافی در زمینهٔ حفظ امنیت انجام میشد. مکان و زمان اعتراضها، نام افراد، شمارههای تماس و اطلاعات اعضای گروهها گاهی بدون رعایت اصول امنیتی بدون اینکه دختران متوجه باشند چقدر میتواند این مساله مهم باشد در گروههای واتسابی و مسنجر گروهها برای شرکت دراعتراضات یا ترک افغانستان لیستبندی و مبادله میشد؛ حتا بعد از تشکیل و دستهبندی گروههای تازهنفس جنبشهای مبارزاتی در برخی موارد، هر فردی که خود را مبارز معرفی میکرد، میتوانست وارد حلقههای مجازی اعتراضی زنان شود و همین این مساله بعدها هزینهٔ سنگینی برای برخی از چهرههای زنان داشت.
مکان اعتراضها پیش از رسیدن معترضان شناسایی میشد، نام زنان افشا میشد، محل زندگی آنان پیدا میشد و برخی از آنان دستگیر، زندانی و شکنجه شدند. هرچه به تداوم ماهها و سالهای اعتراضات افزوده میشد مدیران و فعالان جنبشهای اعتراضی متوجه شدند که برای بقا، علاوه بر شجاعت، به دانش، تعلیم، ساختار، امنیت اطلاعاتی، مدیریت بحران و شناخت روشهای نفوذ نیز نیاز دارند.
ب) امنیت فضاهای مجازی
همانطور که در بالا به کوتاهی اشاره شد یکی از آسیبهای جدی سالهای نخست به فضاهای مجازی که روند مبارزات و تصمیمگیریها در آنجا شکل و مدیریت میشد، بیتوجهی به امنیت اطلاعات بود.
هنگامیکه یک عضو گروه دستگیر میشد و تلفن همراه او به دست طالبان میافتاد، گاهی واکنش اعضای دیگر شاید تنها حذف شماره فرد بازداشتشده، ترک گروه یا حذف کامل گروه بود، ولی مساله بسیار عمیقتر از این بود. تلفنی که مدتی در اختیار نیروهای امنیتی طالبان قرار گرفته بود، دیگر یک وسیلۀ امن برای ادامهٔ فعالیت محسوب نمیشد. تغییر یک شماره تلفن فقط بهمعنای از بین رفتن اطلاعاتی نبود که پیشتر در تلفن ذخیره شده بود. همین ناآگاهی ساده میتوانست راهی برای ورود بیشتر به حلقههای اعتراضی نفوذیهای طالبان باز کند.
در واقع، طالبان ۲۰۲۱ دیگر همان نیرویی نبود که زنان افغانستان از بیستسال پیش میشناختند یا دربارهٔ آنها شنیده بودند. آنها هم تغییر کرده بودند و توانایی استفاده از فضای مجازی، اطلاعات و ابزارهای جدید را پیدا کرده بودند و میدانستند چطور با بازیهای روانی در رسانههای اجتماعی، روحیهٔ معترضان را تضعیف کنند و فضای اعتراضات زنان را با هجمههای اکانتهای فیک حتا با پروفایلهای زنانه با تخریب و تحقیر به گسست ببرند.
درهرصورت امروز پس از پنجسال، چگونگی حفظ امنیت حلقههای واتسابی یا اعتراضی در مسنجر توسط مدیران ارشد این جنبشها بسیار مهم شده است و به خوبی میدانند که چطور از این اطلاعات و اعضای خود محافظت کنند تا اشتباههای سالهای اولیه را تکرار نکنند.
ج) فروپاشی اعتماد
یکی از دردناکترین پیامدهای نفوذ و انتقال اطلاعات، فقط دستگیری چند نفر نبود؛ بل آسیبدیدن اعتماد میان خود زنان بود. گزارشهایی از وجود افرادی که در قالب معترض یا عضو گروههای اعتراضی با طالبان همکاری و یا تلاش میکردند نفوذ پیدا کنند و اتحاد زنان را برهم بزنند، موجب شد برخی از زنان نسبت به یکدیگر مشکوک و بیاعتماد شوند و هرازگاهی در دعواهای درونگروهی به همدیگر اتهامهای ناشایستی از همکاری با طالبان بدون اینکه منبع موثقی داشته باشند بههم بزنند.
در شرایطی که جنبشها بیش از هر زمان دیگری به اعتماد و همبستگی همدیگر نیاز داشت، شک و تردید وارد درون گروهها شد و همین باعث شد برخی از جنبشها با بالا رفتن اختلافها از دل یک جنبش به دو حلقهٔ جداگانه تبدیل شوند. از این رو اتهامها افزایش یافت، اختلافها بیشتر شد و گروههای مبارزاتی از یکدیگر فاصله گرفتند.
د) فقر، ترس و اجبار
از خطاهای رایج در نگاه به زنان در دوران حاکمیت سیاه طالبان در این پنج سال، یکی این است که تصور کنیم هر همکاری با طالبان لزوما از روی اعتقاد یا خیانت سیاسی صورت گرفته است؛ درحالیکه واقعیت زندگی زنان افغانستان در شرایط طالبانی بسیار پیچیدهتر و سختتر از این است.
برخی زنان پس از شناسایی توسط طالبان، در معرض تهدید و شکنجه قرار گرفتند. برخی خانوادههایشان بازداشت یا تهدید شدند. در چنین شرایطی، انتخاب یک زن ممکن است دیگر یک انتخاب آزادانه نباشد. گاهی یک زن برای نجات جان خود یا یکی از اعضای خانوادهاش مجبور به دادن اطلاعات میشد و حتا گاهی توسط زنان همسایه و یا دوستهایی که از فعالیتهای آنها آگاه میشدند به شیوههای متفاوتی تهدید میشدند و آنها معترضان، مجبور بودند سکوت کنند و دست از فعالیت حتا در خانهها بردارند و حفظ امنیت خانوادهٔ خود را ترجیح بدهند. از طرف دیگر، فقرهم به تدریج وارد معادله شد. زنی که پیش از طالبان نانآور خانه بوده، پس از بازگشت آنان از کار، تحصیل و حضور اجتماعی محروم شده است. زنی که باید خانوادهاش را سیر کند، وقتی هیچ راه دیگری برای تامین معاش ندارد، ممکن است در برابر پیشنهاد همکاری با ساختارهای طالبان آسیبپذیر شود. بنابراین، برای فهم رفتار برخی زنان در این دوره، باید میان خیانت، اجبار، ترس، فقر و بقا تفاوت قایل شد.
عوامل بیرونی موثر بر فرسایش جنبشهای اعتراضی زنان
آسیبهای جنبشهای زنان فقط از درون آن ایجاد نشد. بخشی از فرسایش هم به مداخلات و سیاستهای بیرونی مربوط بود.
الف) نفوذ و ورود چهرههای زن سیاسی
پس از آنکه تصاویر اعتراضهای زنان افغانستان در رسانههای جهان منتشر شد، توجه گستردهای به زنان معترض شکل گرفت. زنانی که ناگهان جهان را دچار شگفتی و حیرت در مقابل این شجاعت شان کرده بودند و هر روز رسانههای مطرح درباره این زنان صحبت میکردند و مبارزات آنها را نمایش میدادند. زنانی که رویارو با طالبان در حالیکه شلاق میخوردند و یا با اسلحه تهدید میشدند همچنان مبارزه و ایستادگی را بدون کمترین هراسی ادامه میدادند.
در این میان، برخی زنانی که در دوران جمهوریت دارای موقعیتهای سیاسی و اجرایی بودند و پس از سقوط کشور، خاک افغانستان را همراه خانوادههای خود بلافاصله ترک کرده بودند و یا اینکه حتا برخی از آنها یک ماه قبل از آمدن طالبان گویا از وقایع افغانستان و بازگشت طالبان مطلع شده بودند و برای ترک خاک آماده و از کشور خارج شده بودند، تلاش کردند با جنبشهای اعتراضی زنان به هر شیوه که میدانستند ارتباط برقرار کنند. حتا یک نوع رقابت بین زنان سیاستمدار سابق افغانستان برای ارتباطگیری با مبارزان شکل گرفته بود؛ زیرا در فصلی قرار گرفته بودند که آنها و موقعیت این زنان سیاسی از میدان توجه سیاستمداران جهان خارج شده بود و جای آن را تعدادی دختران جوان و نترس که اغلب آنها ناشناخته بودند پر کرده بود و این سیاستمداران کارکشته و کاربلد افغانستان که خود بخشی از عامل فروپاشی افغانستان بودند؛ برای بازتعریف خودشان نیاز به ارتباط با این زنان مبارز داشتند.
هرچند همه میدانند همراهی زنان سیاسی که خارج از کشور بودند و افغانستان را ترک کرده بودند با معترضان زن مساله منفی نیست. یک جنبش و یا هر نهاد مبارزاتی برای ادامهٔ مبارزه به ارتباط با جهان به کمک چهرههای سیاسی که لابیگری و کانالهای سیاسی جهان را بهدلیل تجربه و سابقهٔ هم به خوبی میشناسند و هم بازیهای سیاسی را بلدند، نیاز دارد ولی مشکل زمانی آغاز میشود که این رابطه حمایتی بهتدریج و با پلان این سیاسمتداران در طی این پنجسال به رابطه قدرت و بعدها کنترل غیرمستقیم این جنبشها توسط این زنان ـ تا به اکنون که این سطور نوشته میشود ـ تبدیل شود.
در برخی موارد ورود همین زنان سیاسی صاحبان قدرت در حکومت سابق به گروههای مبارزاتی زنان با اتکا به منابع مالی، وعدهٔ خروج از کشور، ارتباط با نهادهای خارجی و دسترسی به تریبونهای بینالمللی به ابزارهایی برای ایجاد نفوذ در بدنه معترضان زن تبدیل شدند.
حتا این ماجرا در مواردی باعث شد میان زنان معترض اتهامهایی دربارهٔ دریافت پول، وابستگی یا استفاده ابزاری از اعتراضات شکل بگیرد. در نتیجه هرازگاهی دیده میشد که بخشی از انرژی زنان بهجای مبارزه با طالبان، صرف توضیح دادن به یکدیگر شد که چه کسی واقعا مبارز است و چه کسی نیست و چه کسی چه مبالغی دریافت کرده است. برای همین منظور هم گروههایی برای شفافیتدهی تنظیم و برخی از فعالان مبارز زن را به آنجا دعوت میکردند و جنجال دیگری را حتا به شکل موقت برای همدیگر خلق میکردند.
ب) فاصله گرفتن از واقعیت داخل افغانستان
یکی دیگر از آسیبها، ورود برخی زنان بود که سالها در کشورهای خارجی زیست داشتند و چندان به افغانستان امروزی واقف نبودند و سالها از آخرین حضور یا فعالیت آنها در افغانستان گذشته بود. اینها هم به فضای مبارزاتی زنان بدون شناخت کافی از شرایط امنیتی و اجتماعی حاکمیت طالبان و حتا شناخت کافی و وافی این نسل از زنان ورود کرده بودند. از این رو برای زنی که سالها از افغانستان دور بوده، ممکن است یک اعتراض خیابانی یک اقدام سیاسی باشد و برای این زنان که فضای اعتراضها را از پشت موبایل دنبال میکردند و بیشتر هیجان برای آنها حاکم بود؛ ولی برای زنی که همان روز قرار است به خانه بازگردد، آن اعتراض و حضور در آن اعتراضات میتوانست بهمعنای خطر دستگیری، شکنجه، اخراج از خانه یا تهدید خانواده و حتا قتل آنان باشد.
بنابراین هر نسخهای که برای مبارزه از خارج از افغانستان برای مبارزان داخل افغانستان طراحی میشد نه تنها برای داخل کشور و این مبارزات قابل اجرا نبود که گاهی بسیار مشکلات هم برای مبارزان در همان سالهای نخست ایجاد کرد و تعدادی را نزدیک به ۲۹ زن معترض با بستگان آنها که چهل نفر میشدند به دام طالبان گرفتار و زندانی کرد. بعدها همین زنان خارجنشین که خود را چهرههای مبارزاتی با تعاریف متفاوت معرفی کرده بودند در این سالهای اخیر از همراهی و همکاری با معترضان زن افغانستان پس از اینکه استفادههای خود را در راستای برجستهسازی چهرههای خود بردند و یا پروژههای کلان خود را با شبکههای مبارزاتی و فمنیستی خود در اروپا با اتکا به همین وضعیت زنان افغانستان چند صباحی پیش بردند، از همکاری و همراهی با معترضان و مبارزان در سالهای اخیر دست برداشتند و به سکوت و کارهای روزمرهٔ خود پرداختند. بدون اینکه بدانند همان حضور کوتاهمدت و ناآگاهی آنها و تسلط نداشتن آنان به شرایط و فضای آن زمان افغانستان، چه آسیبی به میدان واقعی مبارزات زنان و روحیهٔ برخی از معترضان زده بود.
ج) ترغیب برای خروج معترضان
پیچیدهترین نقطهٔ تناقض پنج سال گذشته همین مساله است. از یک طرف نجات جان زنان معترض وظیفهای انسانی است و زندهماندن هر زن افغانستان خود نوعی مبارزه و مقاومت در مقابل طالبان ضد زن است و نمیتوان از زنی که در معرض شکنجه و مرگ قرار دارد خواست فقط برای حفظ فعالیتها و تداوم مبارزه با نام و آدرس یک جنبش در افغانستان بماند، اما از سوی دیگر، خروج گستردهٔ معترضان و فعالان از داخل افغانستان جدای از وجود خطرهای امنیتی و تهدیدهای طالبان، بهتدریج خود جنبشهای فعال داخل کشور را از سرمایهٔ انسانیاش خالی کرد. اعتراضهای زنان هم در فضاهای بسته در خانهها و یا اگر هم در فضای باز اعتراضی شکل میگرفت در کشورهای همسایه افغانستان سازماندهی میشدو آن هم ممالکی که بسیاری از معترضان مشکلات امنیتی و اقامتی و معیشتی در آنجا داشتند، برای همین هرچه زنان بیشتری از افغانستان خارج شدند، بخشی از اعتراضهای داخل افغانستان هم ضعیفتر شد.
در عین حال نکتهای که نمیتوان به آن اشاره نکرد در برههای از فصل مبارزاتی زنان افغانستان خروج زنان معترض از کشور گاهی به یک رقابت هم تبدیل شد. برخی دختران جوان تصور میکردند که حضور در اعتراضها میتواند امکان خروج آنان را افزایش دهد. این تصور، چه واقعیت داشته باشد و چه فقط بهعنوان شایعه منتشر شده باشد، به اعتبار اعتراضها آسیب زد و زمینهای ایجاد کرد تا طالبان و حتا بخشی از جامعه و مردم عام؛ اعتراضهای زنان را به تلاش برای مهاجرت و خروج از کشور نسبت دهند. نتیجهٔ این روند هم بسیار تلخ بود. زنانی که برای تحصیل، کار و آزادی به خیابان آمده بودند، به تدریج با این اتهام مواجه شدند که برای ساختن «پرونده» اعتراض میکنند؛ این روایت حتا اگر نادرست باشد، توانست بر افکار عمومی تا حدودی اثر بگذارد و فشار اجتماعی بر خانوادههای زنان معترض را افزایش دهد.
د) جامعه جهانی؛ از حمایت نمادین تا بیاعتمادی
فاصله میان وعدههای جامعه جهانی و نتایج عملی آن، یکی از بزرگترین عوامل فرسایش انگیزهٔ زنان در این مبارزات در طی این پنج سال بود. در همان سالهای اولیه مبارزات زنان در داخل کشور؛ نمایندگان سازمان ملل و نهادهای بینالمللی با زنان معترض دیدار کردند، به سخنان آنان گوش دادند و دربارهٔ وضعیت افغانستان و خود این زنان ابراز نگرانی کردند. بعدها هم در نشستهای دیگر در خارج از افغانستان فعالین و رهبران اعتراضها را بارها ملاقات کرده و به اشکها و فریادها و اعتراضهای آنان نسبت به وضعیت حاکم در افغانستان گوش میدادند و به شکل نمایشی با آنان همراهی و وعده میدادند، اما زنان پس از گذشت چند سال، با این پرسش بسیار مهم روبهرو شدند که نتیجهٔ این همه نشست با این نمایندگان سازمانهای جهانی چه بود؟
وقتی هر سال قوانین محدودکنندهٔ بیشتری علیه زنان وضع میشد و طالبان با چشمسفیدی بیشتری احکام زیادی را صادرمیکرد، مکاتب و دانشگاهها همچنان بسته ماندند، زنان از کار و مشارکت اجتماعی محروم شدند و سرکوب ادامه یافت و شرایط بر زنان و دختران سخت و سختتر شد، طبیعی بود که اعتماد زنان به وعدههای این نهادهای دستاندرکار در امور افغانستان که هیچ خروجی مشخص به شکل عملیاتی قابل مشاهده در جهت تغیر وضعیت زنان افغانستان نداشت، کاهش پیدا کند. همین موارد باعث شد که از انگیزهٔ پیوستن و تداوم به مبارزه توسط برخی از معترضان زن کاسته شود.
خ) جنگ اوکراین و فراموشی افغانستان
در همان سالهای مبارزه که افغانستان سرتیتر اخبار جهان بود با آغاز جنگ اوکراین، بخش بزرگی از توجه جامعه جهانی و سازمانهای بینالمللی به بحران جدید معطوف شد و افغانستانی که هنوز در بحران بود، در فضای رسانهای و سیاسی جهان بیش از گذشته به حاشیه رفت و این برای زنان افغانستان، معنای دیگری داشت. اینکه این بار باید بیشتر تلاش و مبارزهٔ مضاعف کنند و بیشتر وقت و انرژی بگذارند تا دوباره وضعیت زنان افغانستان مورد توجه جامعهٔ جهانی قرار بگیرد.
د) اعتراضهای زنان ایران
اعتراضهای زنان ایران نیز بر کمرنگشدن فضای مبارزات زنان افغانستان در آن دوره اثر گذاشت. مرگ مهسا امینی و آغاز جنبش «زن، زندگی، آزادی» موج بزرگی از همبستگی جهانی ایجاد کرد. زنان و مردان ایرانی برخلاف زنان افغانستان که در مبارزات در مقابل طالبان تنها بودند و مردان افغانستان آنها را همراهی نمیکرد؛ در کنار یکدیگر اعتراض کردند و از شبکههای اجتماعی، رسانهها، هنر، تولید محتوا و تریبونهای بینالمللی برای رساندن صدای خود استفاده کردند. این مقایسه البته به معنای یکی دانستن شرایط ایران و افغانستان نیست؛ چرا که تفاوت مهم اینجا بود که زنان افغانستان در شرایطی مبارزه میکردند که بخش بزرگی از ابتداییترین حقوق آنان؛ از جمله تحصیل، کار و حتا حضور اجتماعی، مستقیما از آنان گرفته شده است.

ف) قومیت؛ زخمی که دامن جنبشها را آلوده کرد
افغانستان سالها از شکافهای قومی آسیب دیده است. متاسفانه بخشی از این شکافها نیز به فضای مبارزات زنان راه پیدا کرد. برخی چهرههای سیاسی خصوص زنان سیاستمدار سابق با نزدیکشدن به گروههای معترض، به جای تقویت یک هویت مشترک برای زنان افغانستان، در مواردی زمینهٔ برجستهشدن تفاوتهای قومی و سیاسی را در راستای منافع سیاسی خود فراهم کردند تا از طریق ابزار ساختن برخی از این معترضان زن با رقبا و همتاهای سیاسی خودشان به یارکشی و تیمکشی با اتکا به قومیت دختران بپردازند. از این رو زنان معترضی که باید انرژی خود را برای پیدا کردن راههای جدید مبارزه مصرف میکردند، گاهی انرژی خود را صرف رقابت، تخریب، دفاع از چهرههای سیاسی زن و حتا ورود به منازعات سیاسی با هدایت همین چهرههای سیاسی کردند. درحالیکه تجربهٔ پنج سال گذشته؛ امروز به برخی از این معترضان که از درکی متفاوت و نگاه عمیقتری به مبارزات برخودار بودند، نشان داد که استقلال جنبش زنان از قدرتهای سیاسی و بازی بازیگران سیاسی افغانستان، یکی از مهمترین شروط بقای مبارزات بوده است و باید معترضان زن از این زخم خانمانسوز دوری کنند.
ق) تبدیلشدن مبارزه به پروژه
تبدیلشدن تدریجی بخشی از مبارزات به فعالیتهای پروژهمحور، یکی از خطرناکترین تغییرات در مسیر جنبشهاست. جنبشهایی که قرار بود برای تغییر ساختار سیاسی و اجتماعی مبارزه کند، در برخی موارد به سمت آموزشهای آنلاین، دریافت کمکهای محدود، پروژههای کوچک و رقابت برای دستیابی به منابع مالی جهت رساندن به اعضای گیرمانده در پاکستان و ایران و افغانستان که مشکلات اقامتی و معیشتی داشتند، سوق پیدا کرد؛ هرچند این فعالیتها به خودی خود بیارزش نیستند. آموزش، توانمندسازی و حمایت اقتصادی از زنان معترض اهمیت زیادی دارد، ولی مشکل زمانی آغاز میشود که پروژه جای اهداف مبارزاتی جنبشها و رفتن به سوی ساختهشدن به یک قدرت تاثیرگذار اجتماعی و بعد سیاسی را بگیرد. زنان مبارز افغانستان در این پنج سال نباید فراموش کنند که آنها باید همچنان در همهجا فاعل سیاسی، تصمیمگیرنده و صاحبان روایت خود در این فصل از مبارزات زنان افغانستان باقی بمانند و برای حفظ این جایگاه حتا شده مبارزه هم کنند.
ه) ریزش معترضان
پنج سال مبارزه بدون نتیجهٔ روشن در راستای تغییر شرایط برای زنان داخل افغانستان، هزینهٔ خود را دارد. بسیاری از زنانی که در نخستین ماههای پس از سقوط طالبان در خیابان بودند، بعدها از افغانستان خارج شدند. وقتی آنان به کشورهای دیگر رسیدند، با مشکلات فراوانی مواجه شدند که تاکنون تجربه نکرده بودند. بلاتکلیفی اقامتی، مشکلات اقتصادی، دشواری پیدا کردن کار، فشارهای روانی، مسوولیت خانواده و تلاش برای ساختن یک زندگی جدید و حتا نامانوس شدن با جغرافیای تازه و در برخی از معترضان دوباره مهاجرت مجدد به کشورهای دیگر؛ در چنین شرایطی طبیعی است که بخشی از آنان دیگر توان و تمرکز سابق برای ادامه مبارزه را نداشتند. بنابراین ریزش معترضان و کمرنگ شدن حضور چهرههای مطرح اعتراضها اتفاق افتاد. هرچند که نباید فقط به بیانگیزگی یا فراموش کردن آرمانها این کاهش را نسبت داد؛ تطبیق برای نوع زندگی جدید آنها را وادار به عقبنشینی و تغییر در رویکردهای مبارزاتی خودشان داد.
اینها نمونههای تاثیرگذاری بودند که ذیل عوامل درونی و بیرونی توسط نویسنده در راستای آسیبشناسی این پنج سال مبارزهٔ زنان که خود نویسنده هم با افتخار جزو این معترضان بوده؛ مورد بررسی قرار گرفت؛ هرچند عوامل دیگری میتواند دخیل باشد که اثر آن کمرنگتر است.
درهرحال، پنج سال پس از بازگشت طالبان، یکی از جدیترین نگرانیها این است که استمرار یک وضعیت غیرعادی، آن را به وضعیتی عادی تبدیل کند. وقتی حذف زنان سالها ادامه پیدا میکند، وقتی دختران سالها از مدرسه و دانشگاه محروم میمانند، وقتی زنان از کار و مشارکت اجتماعی کنار گذاشته میشوند و جهان فقط هرچند ماه یک بار درباره آن ابراز نگرانی میکند، خطر عادیشدن این وضعیت افزایش مییابد.
جنبشهای اعتراضی زنان هرچند که هنوز زنده و پویا هستند و همچنان با تمام کاستی و قوتها در حال فعالیت و مبارزه هستند، اما نیاز به بازاندیشی دارند. این پنج سال مبارزه زنان افغانستان را نمیتوان تنها با تعداد اعتراضهای خیابانی یا میزان پوشش رسانهای آن سنجید. این پنج سال، تاریخ نسلی از زنان است که در یکی از دشوارترین شرایط ممکن، تصمیم گرفتند سکوت نکنند. آنان در روزهایی به خیابان آمدند که بسیاری از صاحبان قدرت کشور را ترک کرده بودند. آنها بدون سلاح، در برابر گروهی مسلح ایستادند و به خاطر همین خاک و سرزمین زندانی شدند، شکنجه شدند، تهدید شدند، مجبور به ترک خانه و کشور شدند و برخی هم جان خود و حتا سلامت روان خود را تاکنون از دست دادند. بنابراین هر آسیبشناسی از این مبارزات باید از احترام به شجاعت آنان بدون اینکه سرزنش بشوند، آغاز شود. هرچند فراموش نمیشود که احترام به مبارزان به معنای نادیده گرفتن ضعف جنبشها نیست. اگر قرار است مبارزات زنان افغانستان ادامه پیدا کند، باید از تجربه پنج سال گذشته آموخت.
و مهمتر از همه، نیازمند است که نه تنها معترض زن افغانستانی؛ بل تمام زنان افغانستان در این پنج سال، نه فقط بهعنوان قربانی طالبان؛ بل بهعنوان فاعل سیاسی، صاحب اندیشه، صاحب تصمیم و صاحب آیندهٔ افغانستان به رسمیت شناخته شود.
و بار دیگر باید اشاره کرد که جنبشهای اعتراضی زنان افغانستان نباید به دستمایهٔ پروژههای بازیگران سیاست افغانستان تبدیل شوند. نباید به یک مجموعه نشست، بیانیه و عکس یادگاری تقلیل پیدا کند و نباید زنان معترض را فقط زمانی به یاد آورد که رسانهها و سیاستمدارن زن و مرد به حضور آنان نیاز دارند.
و سخن پایانی
در نهایت، بزرگترین درس این پنج سال شاید این باشد که شجاعت بدون سازماندهی فرسوده میشود. سازماندهی بدون اعتماد از هم میپاشد و جنبشهای زنان که اتحاد و استقلال خود را از دست بدهند، حتا اگر صدایشان بلند باشد، ممکن است به تدریج قدرت تغییرآفرینی خود را از دست بدهند و بیشتر به عاملی برای ابزار دیگر بازیگران سیاست افغانستان تبدیل شوند که آنها را فقط با دعوت به فلان نشست و فلان همایش سرگرم و مصروف کنند.
اگرچه باید به جرات گفت این جنبشهای اعتراضی زنان افغانستان که اکنون قد بلند کردهاند در طول پنج سال گذشته با سهمگینترین سرکوبها، تخریبهای عوامل مستقیم وغیر مستقیم طالبان، بیمهریهای برخی سیاسیون و حتا مصادرهجوییهای سیاسیون پیشین روبهرو شدند و بخشی از بدنهٔ خود را بهدلیل مهاجرت یا گرفتاری در ایران و پاکستان و یا دو شقهشدن درونگروهی از دست دادند، ولی حقیقت بنیادی آنهم حضور آنان بهعنوان تنها نیروی تاثیرگذار که جلوی مشروعیت گرفتن طالبان را توسط جهانیان گرفته، برای دنیا هیچ تغییر نکرده است؛ زیرا با وجود تمامی این آسیبها و دردها، مشعل مقاومت و ایستادگی هنوز هم تنها و تنها در دست زنان معترض افغانستان است.
در تاریکترین روزهای تاریخ این سرزمین، زمانی که تمام جریانهای سیاسی و مدنی مردانه فرو پاشیدند و خانهنشین شدند، این زنان افغانستان بودند که پرچم «کار، تحصیل، آزادی» را برافراشتند و امروزهم چه از طریق آموزشهای آنلاین و مقاومتهای پنهان در داخل و چه با فریادگریهای مستقل در خارج با برگزاری نشستها و اسپیسها و با شیوههای جدید مبارزه، زنان افغانستان تنها نیروی واقعی، مشروع و شکستناپذیری هستند که در برابر تحجر طالبانی ایستادهاند. تاریخ ثبت خواهد کرد که این جنبشهای زنان با وجود تمام مشکلات؛ نماد حی و حاضر شرف و آزادیخواهی یک ملت باقی خواهد ماند.








