تحلیل

بحران‌هم‌زیستی در افغانستان چیست؟

ویژهٔ چهاردهمین سال انتشار راه مدنیت

درک و تصور نگارنده این است که بحران هم‌زیستی در افغانستان نبود اخلاق و فرهنگ شهروندپرور است. تمرکز بر هویت‌های قومی و قبیله‌ای از ویژگی‌های فرهنگ سیاسی جامعه افغانستان است. این تمرکز قوم‌محور صراط مستقیم به سوی شهروندی را کج می‌کند. به سخن هانا آرنت فیلسوف آلمانی، شهروندی صرفا داشتن حقوق نیست، بل شامل تفکر و قضاوت اخلاقی و سیاسی و مشارکت فعال در فضای عمومی است. اگر این فعالیت در فضای عمومی بر اساس تفکر قبیله‌ای باشد، نمی‌توان نامش را عمل شهروندی در سپهر سیاست نامید.

بدون حضور شهروند، نمی‌توان از جامعه سخن گفت؛ جامعه به معنای امروز و متعارف که دولت‌داری و حکم‌روایی مدرن را ممکن می‌کند و سامان می‌بخشد. جامعه‌ای آزاد و دموکرات که در آن «قانون» بر «خون» و «تبار» مقدم است و فرد، نه به‌عنوان عضو قبیله، بل به‌مثابه سوژه‌ٔ حقوق‌مند سیاسی به رسمیت شناخته می‌شود. افغانستان در کجای این فرآیند شهروند شدن ایستاده است؟ آیا اصلا پروسه‌ٔ شهروندی داریم یا نه؟

فرض من این است که افغانستان، جامعه به معنای امروزین کلمه ندارد و پروژه‌ٔ شهروندی را هنوز برنمی‌تابد. شهروند، آن‌گونه که در سنت مدرن تعریف شده، فردی است فارغ از خون و تبار، جدا از سمت و سو، دور از رنگ و عقیده، که به‌عنوان موجودی سیاسی فعال و برابر به رسمیت شناخته می‌شود. این همان تعریفی است که ت.ه. مارشال در نظریهٔ «شهروندی مدنی، سیاسی و اجتماعی» ارائه می‌دهد؛ جایی که شهروندی نه هویت خونی، بل مجموعه‌ای از حقوق و مسوولیت‌هاست. اما داستان زمانی تلخ‌تر می‌شود که گفتمان غالب در جامعه، رویای شهروند شدن نیست؛ گفتمان غالب، قبیله‌ای و قومی است و خروجی آن «همه علیه همه» است. در این پروسه و  فضا مردمان به جزایره جداگانه قدرت تقسیم شده و به‌صورت بالقوه وطن‌دار و هم‌سرنوشت خود را نمی‌دانند، هرچند یک‌جا و در کنار هم زندگی کنند.

تجربهٔ افغانستان در این زمینه استثنا نیست. در عراق پس از ۲۰۰۳ و در لیبی پس از سقوط قذافی نیز بحث شهروندی آغاز شد، قانون اساسی نوشته شد و انتخابات برگزار گردید، اما پروژه‌ٔ شهروندی به‌دلیل غلبه‌ٔ منطق طایفه، مذهب و میلیشیا ناکام ماند. در هر دو کشور، همان‌گونه که در افغانستانِ دوره‌ٔ جمهوریت دیدیم، قانون بود، ادعای برابری و عدالت بود، اما در عمل اقتصاد مافیایی، شبکه‌های خویشاوندی و وفاداری‌های خونی تعیین‌کننده بودند. خون بر قانون غلبه داشت و محله بر عقلانیت سیاسی سلطه پیدا کرد. این دقیقا همان چیزی است که ماکس وبر از آن به‌عنوان گذار ناکام از اقتدار سنتی به اقتدار عقلانی‌قانونی یاد می‌کند.

پس از سقوط افغانستان در2021 و استقرار حاکمیت کنونی قبیله‌ای–دینی، آیا در بیرون از افغانستان گفتمان غالب تغییر کرده است؟ یا با شدت و نفرت بیشتر، همان بازتولید قوم‌گرایی را شاهدیم؟ صف روشن‌فکران و کنش‌گران کجاست؟ چه کسی پروژه‌ٔ شهروندی را نمایندگی می‌کند؟

فکر می‌کنم چه در جامعه مهاجرت و عالم تبعید و چه در داخل کشور، محققان و صاحب‌نظران دنبال تیوریزه‌کردن رویای قومی هستند. روشن‌فکر و متفکر قومی، سرگرم رمانتیزه کردن هویت، زبان و گذشته‌ٔ تاریخی است. در این میان، کسی سودا و رویای شهروندی، آزادی و برابری را به‌مثابه پروژه‌ای فراگیر و رهایی‌بخش دنبال نمی‌کند. این وضعیت یادآور آن چیزی است که هانا آرنت در «ریشه‌های توتالیتاریسم» از آن به‌عنوان فروپاشی حوزه‌ٔ عمومی و جایگزینی آن با هویت‌های بسته یاد می‌کند؛ جایی که فرد دیگر شهروند نیست، بل عضو یک جمع خونی است.

بدون شک، شهروند شدن و توسعه فرهنگ سیاسی پویا و مدرن، کار یک‌شبه نیست که با یک انقلاب یا یک جنبش ناگهانی شکل بگیرد. این یک پروسه‌ٔ بلندمدت است: از اصلاح نظام آموزشی شروع می‌شود، به قانون‌مداری می‌رسد، با تمرین دموکراسی ادامه پیدا می‌کند و با ترویج گفتمان کثرت‌گرایی معنا می‌یابد و در نهایت با مسوولیت و کنش آگاهانه و جمعی صورت‌بندی می‌شود.

تجربهٔ کشورهایی چون آفریقای جنوبی پس از آپارتاید یا آلمان پس از جنگ جهانی دوم نشان می‌دهد که بدون این مسیر تدریجی، هم‌زیستی ممکن نمی‌شود. آیا در منطقۀ که با تفکرات، خُرده‌فرهنگ‌ها و عقاید گوناگون احاطه شده است، راهی به جز شهروند شدن داریم؟

به باور نگارنده، نه. عدالت قومی، سیاست هویتی و تباری، هیچ‌وقت و در هیچ سرزمینی راه ‌حل نبوده است. یوگسلاوی سابق نمونه‌ٔ روشن آن است؛ جایی که سیاست هویت به فروپاشی، جنگ داخلی و کشتار انجامید. پس جز آماده شدن و تمرین شهروند شدن، راه میان‌بر و آسانی وجود ندارد.

به نظرم رسالت رسانه‌ها، نویسندگان و روزنامه‌نگاران، خلق روایت و معنای متکثر است؛ روایت مستقل با چشم‌اندازی روشن که در آن همه‌ٔ گروه‌های اجتماعی امکان حضور و فعالیت سیاسی داشته باشند. نباید اجازه داد سپهر گفتمانی در انحصار قوم‌گرایان سقوط کند. این قوم‌گرایان و هویت‌محورها اساسا سودای هم‌زیستی مسالمت‌آمیز ندارند. کافی است صفحه‌های فیس‌بوک و ایکس آن‌ها را ورق بزنید: آیا در میان صدها پست، حتی یک پست درباره‌ٔ گفتگوی میان‌فرهنگی دیده می‌شود؟ آیا برنامه و استراتژی مشخصی برای هم‌زیستی دارند؟

یک ذره‌بین در دست گرفته‌اند و صحرا به صحرا و روستا به روستا دنبال هم‌تبار، هم‌خون و هم‌زبان خود می‌گردند. باور می‌کنید تماس می‌گیرند و می‌پرسند: در محله‌ٔ شما کسی از این قوم هست یا نه؟ یا نمونه‌ٔ مضحک‌تر آن‌که برخی از این رهبران احزاب سیاسی که مدعی عدالت و دموکراسی هستند، در بیرون از مرزها، دنبال هم‌خون و هم‌تبار می‌گردند. این نه سیاست است و نه دموکراسی و نه عدالت؛ این فروکاست سیاست به ساحت خون و زبان است. اگر با یک‌دیگر مسالهٔ حل‌نشده دارید، چرا به‌جای این نمایش‌ها، دنبال یک مکانیزم جامع و فراگیر گفتمانی نیستید؟ چون ما هنوز ادبیات آشتی درونی فرهنگی را خلق نکرده‌ایم؛ برایش کلمه، ساختار و پیش‌شرط تعریف نکرده‌ایم و نداریم.

وقتی سیاست، قومی می‌شود، داستان به همین‌جا ختم نمی‌شود. این قوم در درون خود به خانواده‌ها، قبایل کوچک‌تر، حاشیه و مرکز تقسیم می‌شود و ما وارد فاز «ستم درون‌قومی» می‌شویم؛ زیرا منطق قومی، در ذات خود نابرابر است، جامعه را به ما و آن‌ها تقسیم می‌کند، به مهم و کمتر مهم. این همان چیزی است که فوکو از آن به‌عنوان بازتولید قدرت در ریزساخت‌ها یاد می‌کند. نابرابری قومی، جز نابرابری بیشتر تولید نمی‌کند. هر قوم همان‌قدر که با دیگر اقوام مشکل دارد، با خود هم درگیر است و بیشترین انرژی‌شان صرف نزاع درونی می‌شود. این ستم درون‌قومی، کمتر از ستم بیرونی نیست.

تنها راه خروج، گسست آگاهانه از این منطق معیوب، این ساختار باطل و این چرخه‌ٔ نفرت‌زاست؛ گسستی که نامش چیزی جز «شهروند شدن» نیست. شهروند که معیار سیاست‌ورزی‌اش نه هویت خونی، قومی، رنگ پوست یا عقاید ازپیش‌داده، بل کنش سیاسی آگاهانهٔ اوست؛ کنش‌گری بالغ که به‌مثابه موجودی سیاسی، در قلمرو عمومی معنا می‌یابد و به فاعل سرنوشت خویش بدل می‌شود.

نوشته‌های مشابه

دکمه بازگشت به بالا