
مرز باریک هنر و اخلاق؛ چرا باید ارزش اثر را از داوری دربارهٔ مولف جدا کرد؟
گلنور بهمن؛ یکی از شاعران و فرهنگیان سرشناس و معاصر افغانستان است. او از جمله چهرههای تاثیرگذار در حوزهٔ فرهنگ و ادبیات پارسی دری به شمار میرود و آثاری در قالبهای کلاسیک و نو (نیمایی و سپید) پدید آورده است. مقالهٔ زیر به قلم اوست که برای نشر به روزنامه راه مدنیت فرستاده است.
رابطه میان زندگی اخلاقی نویسنده و ارزش هنری آثار او، از پرسشهای دیرینه نقد ادبی است. آیا رفتارهای بحثبرانگیز یک نویسنده میتواند ارزش زیباشناختی آثارش را از میان ببرد؟ آیا شناخت زندگی شخصی مولف باید در تفسیر اثر ادبی دخالت داده شود؟ و چگونه میتوان بدون توجه به رفتارهای آسیبرسان، دستاوردهای هنری یک نویسنده را ارزیابی کرد؟
این مقاله با بررسی زندگی و آثار گی دو موپاسانت و آندره ژید، دو چهرهٔ برجستهٔ ادبیات فرانسه و جهان، به این پرسشها میپردازد. استدلال اصلی این است که داوری اخلاقی در مورد مولف، تحلیل زیباشناختی اثر و بررسی زمینهٔ تاریخی و اجتماعی آن، سه حوزهٔ متمایزند که نباید جای یکدیگر را بگیرند. ارزش هنری یک داستان را باید با توجه به زبان، ساختار روایی، شخصیتپردازی و شیوهٔ بازنمایی تجربهٔ انسانی سنجید، اما این استقلال نسبی به معنای مصوونیت اثر از نقد اخلاقی و تاریخی نیست. یعنی تفکیک این سطوح داوری، دفاع از خطاهای مولف نیست. این تفکیک راهی برای نقد دقیقتر آثار ادبی و پرهیز از سادهسازی رابطهٔ پیچیدهٔ هنر و زندگی است.
یکی از دشوارترین پرسشها در مواجهه با آثار ادبی این است که تا چه اندازه باید زندگی شخصی و رفتار اخلاقی نویسنده را در ارزیابی نوشتههایش دخالت داد. گاهی خواننده با نویسندهای مواجه میشود که آثارش از ظرافت زبانی، قدرت تخیل و شناخت عمیق جامعهٔ بشری برخوردار است، اما زندگی شخصیاش با رفتارها و انتخابهایی همراه بوده که از نظر اخلاقی محل پرسش یا انتقادند. در چنین وضعیتی، دو واکنش متضاد ممکن است شکل بگیرد. گروهی ارزش هنری اثر را به دلیل رفتار نویسنده انکار میکنند. گروهی دیگر، با استناد به اهمیت ادبی اثر، هرگونه بحث اخلاقی دربارهٔ مولف را بیاهمیت میشمارند.
هر دو واکنش میتوانند به سادهسازی مساله بینجامند. رفتار ناپسند نویسنده، به تنهایی دلیلی برای بیارزش دانستن ساختار یا زبان اثر او نیست و برخورداری از توانایی هنری، هیچ کس را از مسوولیت اخلاقی در برابر رفتارهایش معاف نمیکند. برای همین، باید میان سه پرسش تمایز گذاشت: نخست، آیا رفتار نویسنده از نظر اخلاقی پذیرفتنی بوده است؟ دوم، اثر او از نظر ادبی و زیباییشناسی چه کیفیتی دارد؟ سوم، آیا شناخت زندگی نویسنده یا شرایط تاریخی تولید اثر میتواند در فهم معنا و پیامدهای آن موثر باشد؟ این پرسشها با یکدیگر ارتباط دارند، اما پاسخ به یکی، پاسخ دو پرسش دیگر را از پیش تعیین نمیکند.
زندگی و آثار گی دو موپاسانت و آندره ژید زمینهٔ مناسبی برای بررسی این مساله فراهم میکنند. هر دو نویسنده در تاریخ ادبیات فرانسه جایگاهی برجسته دارند و آثارشان موضوع پژوهشهای ادبی مهمی بوده است. در عین حال، جنبههایی از زندگی شخصی این دو نویسنده نیز بحثبرانگیز بودهاند. هدف این مقاله، نه ستایش بیقیدوشرط این دو نویسنده است و نه صدور حکم نهایی در مورد زندگی خصوصی آنان. هدف این متن بررسی این پرسش است که چگونه میتوان آثار ادبی را با معیارهای روشن و مستقل تحلیل کرد، بدون این که زمینهٔ تاریخی و مسوولیت اخلاقی مولف را نادیده گرفت.
گی دو موپاسانت (۱۸۵۰–۱۸۹۳) از برجستهترین داستاننویسان فرانسوی سدهٔ نوزدهم است. او در پرورش و گسترش داستان کوتاه واقعگرا نقش مهمی داشت و با نگاهی دقیق به مناسبات اجتماعی، ریاکاری، منفعتطلبی و تناقضهای زندگی بورژوایی پرداخت. زندگی شخصی او، به ویژه وضعیت جسمی و روانی سالهای پایانی عمرش، در زندگینامههای مختلف بررسی شده است. ابتلای او به سیفلیس و وخامت وضعیت جسمی و روانیاش در واپسین سالها از موضوعات شناختهشده در شرح زندگی او محسوب میشوند. موپاسانت در سال ۱۸۹۲ اقدام به خودکشی کرد، اما زنده ماند و در یک آسایشگاه روانپزشکی بستری شد و در سال ۱۸۹۳ درگذشت.
در بررسی زندگی او باید میان گزارش تاریخی و داوری اخلاقی تفاوت گذاشت. بیماری سیفلیس تبعات پزشکی زیستی مشخصی بر جسم و روان فرد دارد. این بیماری و پیامدهای روانی آن را نباید مجازات اخلاقی یا نشانهٔ انحطاط اخلاقی انسان دانست. اگر قرار است در مورد رفتارهای شخصی موپاسانت داوری کنیم، باید رفتارهای مشخص، شواهد تاریخی و معیار اخلاقی مورد نظر خود را جداگانه بیان کنیم. اهمیت این تمایز در آن است که زندگینامهٔ نویسنده نباید جای تحلیل آثارش را بگیرد. شناخت دشواریهای زندگی موپاسانت ممکن است افق تازهای برای خواندن نوشتههای او فراهم کند، اما به تنهایی چیزی دربارهٔ انسجام پیرنگ، دقت شخصیتپردازی یا کیفیت زبان داستانهایش ثابت نمیکند.
آندره ژید (۱۸۶۹–۱۹۵۱) از چهرههای تاثیرگذار ادبیات مدرن فرانسه بود. آثار او با پرسشهایی چون آزادی فردی، صداقت با خویشتن، تعارض میان هنجارهای اجتماعی و خواستههای فردی و ماهیت آفرینش ادبی سروکار دارند. او در سال ۱۹۴۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. این جایزه به اهمیت و تاثیر آثار ادبی او اشاره داشت و به معنای تایید همه جنبههای زندگی شخصیاش نبود. زندگی ژید مانند زندگی موپاسانت با مناقشههایی همراه بود. او در جامعهای محافظهکار در پیوند به گرایش جنسی خود صراحت بیشتری به خرج داد و در نوشتههایش به دفاع از آزادی فردی پرداخت.
در بررسی اخلاقی زندگی ژید باید میان گرایش جنسی و رفتار با افراد دیگر تمایز روشنی برقرار کرد. گرایش جنسی لزوما معادل رفتار آسیبزا یا سوءاستفاده نیست. در مقابل، گزارشهای تاریخی در مورد روابط او با افراد نابالغ، موضوعی مستقل است که باید از منظر سن، رضایت، نابرابری قدرت و معیارهای اخلاقی بررسی شود. این تمایز نه به معنای چشمپوشی از رفتارهای آسیبزاست و نه به معنای نادیده گرفتن زمینههای تاریخی. توضیح تاریخی همسان با توجیه اخلاقی نیست. ازدواج ژید با مادلن روندو نیز بخشی مهم از زندگی او محسوب میشود. این رابطه با وجود اهمیت عاطفیاش برای ژید، با محدودیتها و تنشهای روانی جدی برای مادلن همراه شد. داوری دربارهٔ تجربهٔ مادلن نیازمند بررسی نامهها و پژوهشهای زندگینامهای است و نمیتوان پیچیدگی این رابطه را سادهسازی کرد.
بنابراین، زندگی ژید را نه میتوان به مبارزهاش با هنجارهای اجتماعی محدود کرد و نه میتوان با استناد به اهمیت آثارش، همه رفتارهای او را از بررسی اخلاقی معاف کرد. زندگی او موضوع مطالعهٔ تاریخی و اخلاقی است. آثارش نیز باید بر پایهٔ ویژگیهای ادبی و فکری او تحلیل شوند.
اگر قرار باشد ارزش یک اثر ادبی را با معیارهای روشن بررسی کنیم، باید از پرسشهای کلی در پیوند به شخصیت نویسنده فراتر برویم و به خود متن مراجعه کنیم. داستان چگونه روایت میشود؟ شخصیتها چگونه شکل میگیرند؟ زبان چه نقشی در انتقال معنا دارد؟ پیرنگ چگونه پیش میرود؟ اثر چه نسبتی با جامعه و تجربهٔ انسانی برقرار میکند؟ و نوآوری آن در مقایسه با آثار پیشین چیست؟ این پرسشها به معنای تقلیل ادبیات به مجموعهای از فنون مکانیکی نیست. ارزش زیباشناختی حاصل رابطهٔ پیچیده میان فرم، معنا، زبان، تخیل و تجربهٔ خواندن است. تحلیل متنمحور به منتقد کمک میکند که به جای ستایش یا محکوم کردن کلی نویسنده، دلایل داوری خود را آشکار سازد.
یکی از ویژگیهای برجستهٔ داستانهای موپاسانت، توانایی او در ساختن موقعیتهای روایی فشرده است. او اغلب با جزییاتی محدود، فضای اجتماعی داستان و مناسبات میان شخصیتها را روشن میکند. پایانبندی داستانهایش برای آشکار کردن تناقض میان ظاهر و باطن رفتار شخصیتها به کار میرود. داستان «بولو دو سوف» نمونهٔ مناسبی برای بررسی این ویژگیها است. این داستان در جریان جنگ فرانسه و پروس شکل میگیرد و گروهی از مسافران را در موقعیتی قرار میدهد که منافع شخصی، منزلت اجتماعی و ادعاهای اخلاقی آنان با یکدیگر برخورد میکنند. شخصیت اصلی داستان زنی است که دیگران به سبب موقعیت اجتماعیاش او را تحقیر میکنند، اما همین افراد در شرایط دشوار از او انتظار فداکاری دارند.
قدرت داستان در آن است که تناقض اخلاقی شخصیتها را با موعظهٔ مستقیم آشکار نمیکند. رفتارها، مباحثهها و تغییر موضع آنان، فاصله میان ادعاهای محترمانه و منفعتطلبی عملی آنها را نشان میدهد. خواننده از خلال ساختار موقعیت به نقد ریاکاری اجتماعی میرسد. در اینجا ارزش ادبی اثر را میتوان با شواهدی مشخص توضیح داد: اقتصاد روایت، تضاد میان شخصیتها، استفاده از موقعیت بحرانی و شیوهٔ افشای تناقضهای اجتماعی. برای اثبات این ارزشها نیازی نیست زندگی شخصی موپاسانت را پاک یا بینقص فرض کنیم. اهمیت ادبی داستان نیز نباید مانع پرسشهای انتقادی در مورد جنبههای دیگر جهانبینی نویسنده شود.
در آثار ژید، مسالهٔ آزادی و صداقت فردی تنها در سطح مضمون باقی نمیماند، در ساختار روایت نیز بازتاب مییابد. او به قالبهای تثبیتشدهٔ داستانگویی بسنده نمیکند و رابطه میان واقعیت، خیال، شخصیت و نویسنده را به موضوعی برای تامل تبدیل میسازد. رمان «سکهسازان» نمونهٔ مهمی از این تجربهٔ روایی است. در این رمان، داستانی دربارهٔ جعل سکه و مناسبات پیچیدهٔ شخصیتها با تاملاتی در مورد خود رماننویسی درهم میآمیزد. به این ترتیب، رمان نه فقط رویدادها را روایت میکند، بل به فرایند ساخته شدن روایت نیز میپردازد. چندگانگی دیدگاهها و حضور یادداشتهای «ادوار» ساختاری خودبازتابنده ایجاد میکنند. این ساختار خواننده را وامیدارد دربارهٔ رابطهٔ واقعیت و بازنمایی ادبی بیاندیشد. اهمیت اثر در آن است که فرایند آفرینش ادبی را به بخشی از مسالهٔ روایی تبدیل میکند و مرز میان تجربهٔ زیسته و صورتبندی هنری آن را به پرسش میگیرد.
آیا متن ادبی پس از انتشار به طور کامل از مولف و زمینهٔ تاریخی خود جدا میشود؟ پاسخ منفی است. اثر ادبی پس از انتشار وارد حوزهٔ عمومی میشود و میتواند مستقل از قصد اولیهٔ نویسنده خوانده، تفسیر و نقد شود. این استقلال نسبی است. شناخت زندگی مولف و شرایط تاریخی ممکن است در فهم برخی مضامین موثر باشد. گاهی جهانبینی مولف و رفتارهای واقعی او همپوشانی پیدا میکنند و در این وضعیت مرز استقلال نسبی اثر کمرنگ میشود. در مورد ژید، دفاعیات او از برخی رفتارهای فردی در نوشتههایش منعکس شده است. در این نقطه منتقد نمیتواند متن را کاملا جدا از رفتارهای واقعی مولف بخواند.
برای همین باید میان سه سطح داوری تمایز گذاشت. نخست، داوری زیباشناختی که در آن زبان، ساختار، شخصیتپردازی، ریتم روایت و نوآوری اثر بررسی میشوند. دوم، داوری اخلاقی دربارهٔ مولف که به رفتارهای واقعی نویسنده و مسوولیت او در برابر دیگران مربوط است. شهرت ادبی نمیتواند فرد را از مسوولیت اخلاقی معاف کند. سوم، نقد اخلاقی و تاریخی اثر که محتوای اثر، ارزشهای ضمنی آن و شیوهٔ بازنمایی مناسبات قدرت را بررسی میکند. این سه سطح گاهی بر یکدیگر اثر میگذارند، اما نمیتوان یکی را جایگزین دیگری کرد. اثر ممکن است از نظر فرم موفق باشد اما محتوای اخلاقی آن نقدپذیر بماند. ارزش اخلاقی و ارزش زیباشناختی همواره همجهت نیستند. به جای سخن گفتن از جدایی کامل هنر و اخلاق، باید از استقلال نسبی معیارهای ارزیابی سخن گفت.
در بحث در مورد نسبت هنر و اخلاق دو افراط قابل تشخیص است. افراط نخست آن است که اثر را به زندگی شخصی نویسنده تقلیل دهیم. بر اساس این رویکرد، اگر نویسنده رفتار ناپسندی داشته باشد، آثار او نیز بیارزش یا شایستهٔ حذف تلقی میشوند. این شیوه جای تحلیل را با محکومیت عوض میکند. افراط دوم، دفاع از استقلال هنر به گونهای است که هر پرسش اخلاقی در بارهٔ اثر یا شرایط تولید آن بیاعتبار شمرده شود. بر اساس این موضع، کافی است اثری از ارزش ادبی برخوردار باشد تا هرگونه نقد دربارهٔ بازنمایی خشونت یا سوءاستفاده از قدرت، دخالتی ناموجه در قلمرو هنر تلقی شود. این رویکرد نیز دفاعپذیر نیست. راه مناسب، روشن کردن موضوع هر داوری و ارایهٔ شواهد متناسب با آن است.
بررسی این مرز میان هنر و اخلاق برای وضعیت ادبی افغانستان اهمیت ویژهای دارد. فضای ادبی و فرهنگی افغانستان همواره تحت تاثیر معیارهای سختگیرانهٔ اخلاقی، مذهبی و سیاسی بوده است. در چنین فضایی، بارها دیده شده است که یک نویسنده یا شاعر به دلیل سبک زندگی شخصی، رفتارهای متفاوت و خلاف اخلاق جاری در جامعه یا مواضع سیاسیاش، با تندترین هجومها مواجه میشود. در این نوع برخوردها، رفتار مولف جای تحلیل متنی را میگیرد. نقد ادبی در جامعه ما اغلب شاعر و نویسنده را با شعر و نوشتهاش در یک ترازو میگذارد. اگر نویسندهای از دید معیارهای اخلاقی رایج جامعه دچار خطایی شود یا در فاز دیگری زیست کند، تمام کارنامهٔ هنری او یکجا نفی و منهدم میگردد.
این رویکرد ضربهای سنگین به بدنهٔ ادبیات میزند. معیارهای اخلاقی رایج در هر دوره تغییر میکنند و سبک زندگی یک هنرمند ممکن است بر اساس معیارهایی متفاوت از خطکشهای اخلاقی جامعه باشد. محکوم کردن نویسنده بر اساس این معیارهای بیرونی و نادیده گرفتن معیارهای زیباشناختی، سبب ناچیز شمردن آثار جاودانه و دستاوردهای بزرگ ادبی میشود. نباید نویسنده و شاعر را با شعر و نوشتههایشان یکجا نقد کرد. اگر نویسندهای با معیارهایی که از لحاظ اخلاقی برای ما مهم هستند همخوان نباشد و در فاز دیگری حرکت کند، نباید او را مطلقا محکوم کنیم و ارزش آثار جاودانهاش را ناچیز بدانیم.
در فضای ادبی افغانستان باید تمرین کرد که حساب متن از حساب مولف جدا شود. شعر یک شاعر میتواند ساختار زبان را بارور سازد، افقهای تازه در کلام بیافریند و بخشی از شناسنامهٔ فرهنگی یک ملت شود. این ارزش زیباشناختی و تاریخی نباید به دلیل لغزشهای شخصی یا رفتارهای بحثبرانگیز شاعر در زندگی روزمرهاش نابود گردد. نقد ادبی زمانی به دقت و تکامل میرسد که مولف را در مقام یک انسان تاریخی با تمام ضعفهایش ببیند و اثر را بر اساس معیارهای مستقل ادبی تحلیل کند.
زندگی و آثار گی دو موپاسانت و آندره ژید نشان میدهد که رابطه میان زندگی شخصی نویسنده و ارزش ادبی اثر، رابطهای ساده و یکسویه نیست. ارزش داستانهای موپاسانت را باید از طریق بررسی شیوهٔ روایت و نقد ریاکاری اجتماعی توضیح داد. در مورد ژید نیز اهمیت آثارش در نوآوری فرمی و تامل در بارهٔ خود فرایند رماننویسی نهفته است. هیچیک از این تحلیلها به تبرئهب اخلاقی نویسندگان نیاز ندارد. در مقابل، اهمیت ادبی این آثار نیز نباید بهانهای برای نادیده گرفتن رفتارهای آسیبزا باشد.
آوردن این رویکرد به فضای ادبی افغانستان یک ضرورت است. نقد ادبی زمانی به دقت و اعتبار نزدیکتر میشود که نه به زندگی مولف اجازه دهد جای متن را بگیرد و نه به نام استقلال متن، پرسشهای تاریخی و اخلاقی را خاموش سازد. اثر باید با معیارهای ادبی سنجیده شود، رفتار مولف با شواهد و معیارهای اخلاقی بررسی گردد و نسبت میان این دو تنها هنگامی موضوع استدلال قرار گیرد که پیوند آنها به روشنی نشان داده شده باشد. مرز میان هنر و اخلاق، دیواری نفوذناپذیر نیست. مرزی است که باید آن را شناخت، از خلط معیارها در آن پرهیز کرد و در عین حال، امکان گفتوگوی انتقادی میان دو سوی آن را باز گذاشت.




