پس از جنگ جهانی دوم، اروپا ویران شده بود. شهرها در خاکستر، فقر گسترده، میلیونها انسان بیخانمان و ملتهایی که تا دیروز دشمن یکدیگر بودند، حالا در خرابهها نفس میکشیدند.
در چنین زمانی وزیر خارجهٔ ایالات متحده؛ جورج مارشال، در سال ۱۹۴۷ در دانشگاه هاروارد سخنرانیای کرد که جهان را تغییر داد.
او گفت: «صلح با سلاح ساخته نمیشود، بل با علم، درک و اهداف مشترک ممکن است.» این سخنرانی آغازگر برنامهای شد که بعدها به نام مارشالپلان شناخته شد؛ برنامهای که نهتنها اقتصاد اروپا را احیا کرد، بل مفهوم همکاری جهانی را از نو تعریف نمود.
مارشال پلان در سال ۱۹۴۷ آغاز و تا سال ۱۹۵۱ ادامه یافت. ایالات متحده نزدیک به ۱۳میلیارد دالر به شانزده کشور اروپایی کمک کرد تا سرکها، پلها، فابریکهها و مکاتب خود را دوباره بسازند.
کشورهایی چون فرانسه، آلمان غربی، ایتالیا، هالند، بلجیم، ناروی، دانمارک، اتریش و یونان از این برنامه مستفید شدند.
برای اجرای موثر این برنامه، ادارهای به نام سازمان همکاری اقتصادی اروپا (OEEC) ایجاد شد تا بودجهها بهصورت عادلانه و شفاف تقسیم شود. هر کشور برنامهٔ بازسازی خود را نوشت، نیازهایش را تعیین کرد و امریکا در کنار آنها ایستاد، نه بهعنوان فرمانده بل بهعنوان همکار.
مارشالپلان تنها بازسازی فزیکی نبود، بل هدفش ساختن اعتماد، همکاری و دموکراسی پایدار بود.
در ظرف چهار سال، اروپا از خرابه به قارهای شگوفا بدل شد. تولید ناخالص داخلی رشد کرد، فقر کاهش یافت، اشتغال افزایش پیدا کرد و تجارت رونق گرفت.
در فرانسه خطوط ریل دوباره وصل شدند، در هالند پلها و مکاتب ساخته شد، در ایتالیا کشاورزی احیا گردید و در آلمان فابریکهها دوباره فعال شدند. مارشالپلان نشان داد که صلح با همبستگی و همکاری ممکن است، نه با سلاح. اروپا یاد گرفت چگونه از دشمنی به دوستی برسد.
دههها بعد، جهان برای بازسازی افغانستان پس از سال ۲۰۰۱ گرد هم آمدند. بیش از چهل کشور تحت ماموریت ناتو با نام «نیروی بینالمللی حمایت امنیتی» یا ISAF نیرو فرستادند. ایالات متحده بزرگترین حضور نظامی را داشت و دهها هزار سرباز به افغانستان اعزام کرد. بریتانیا، آلمان، فرانسه، ایتالیا، کانادا، هالند، ترکیه، لهستان، دانمارک، اسپانیا و رومانی نیز نیروها و کمکهای بازسازی خود را اعزام کردند. در اوج ماموریت در سال ۲۰۰۸، حدود ۵۰هزار و ۷۰۰سرباز از کشورهای مختلف در افغانستان حضور داشتند.
علاوه بر نیرو، کمکهای مالی عظیمی سرازیر شد. ایالات متحده به تنهایی بیش از ۸۶۸میلیون دالر تنها برای بخش آموزش پرداخت کرد. مجموع کمکهای جهانی به افغانستان از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۲۱ به بیش از یک تریلیون دالر رسید. اما برخلاف اروپا، این کمکها نه به شکوفایی؛ بل به فساد، ناکارآمدی و تفرقه انجامید.
یکی از نمونههای آشکار فساد، پدیدهٔ «مکاتب خیالی» بود. مدارسی که فقط در گزارشها وجود داشتند.
بازرسان ویژهٔ امریکا (SIGAR) در سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷ در ولایات هرات، بامیان، کندز و بلخ تحقیق کردند و دریافتند که بسیاری از مکاتب اعلامشده ساختمان، معلم یا شاگرد واقعی ندارند.
این گزارشها نشان دادند که بخشی از کمکهای خارجی در برنامههای آموزشی افغانستان یا حیفومیل شده یا در پروژههایی مصرف شده که هیچ نتیجهٔ واقعی نداشتهاند.
در این میان، نام فاروق وردک، وزیر پیشین معارف، بهعنوان یکی از چهرههای اصلی در این ماجرا مطرح شد. او متهم شد که آمار شاگردان و مکاتب را بیش از واقعیت نشان داده است.
وزارت معارف در دوران حامد کرزی نیز به گزارشدهی نادرست، فساد اداری و مصرف غیرشفاف بودجه متهم شد.
در دولت بعدی، به رهبری اشرف غنی و عبدالله عبدالله، مشکل ادامه یافت. نظارت ناکافی، بازگشت بودجههای مصرفنشده و کاهش اعتماد عامه سبب شد که کمکها بیاثر باقی بمانند.
فساد گسترده در سطوح محلی و مرکزی، ضعف نظارت و حسابدهی، آمارسازی برای جلب کمکهای بیشتر، ناامنی، نبود برنامهریزی پایدار و تفرقهٔ قومی، از دلایل اصلی ناکامی این برنامهها بود.
در حالیکه اروپا با ۱۳ میلیارد دالر دوباره زنده شد، افغانستان با بیش از یکتریلیون دالر همچنان فقیر ماند.
مارشالپلان برای بازسازی و اتحاد قاره اروپا طرح شد و با همکاری رهبران خردمند و متعهد اجرا گردید. در مقابل، بازسازی افغانستان با هدف مبارزه با تروریزم و بازسازی همزمان آغاز شد، اما در عمل به میدان رقابتهای سیاسی و قومی بدل گشت.
رهبران اروپایی در سالهای پس از جنگ، مانند مارشال، ترومن و رهبران کشورهای اروپایی غربی، منافع ملی را بالاتر از منافع شخصی قرار دادند. اما رهبران افغانستان از حامد کرزی تا اشرف غنی با وجود فرصتهای تاریخی، نتوانستند رهبری واحد و هدف مشترک ایجاد کنند. فساد اداری، بیاعتمادی ملی و ضعف در دیپلماسی خارجی باعث شد که نهتنها ملت متحد نشود، بل از هم بیشتر فاصله بگیرد.
در حالی که مارشال پلان به همکاری و شفافیت انجامید و قارهای را از ویرانی نجات داد، فساد و بیاعتمادی افغانستان را به سقوط کشاند.
این دو تجربهٔ تاریخی نشان میدهند که ریشهٔ تفاوت نه در مقدار پول؛ بل در نوع رهبری و نیت نهفته است.
مارشالپلان تنها یک طرح اقتصادی نبود، بل یک درس رهبری بود. مارشال فهمید که قدرت واقعی در توانمندسازی دیگران است، نه در کنترل آنها. رهبران افغانستان اما بهجای رهبری خدمتمحور، درگیر رقابتهای قومی، سیاسی و شخصی شدند و در نتیجه اعتماد مردم و جامعهٔ جهانی از بین رفت.
مارشالپلان نشان داد که رهبری واقعی یعنی ساختن دیگران. اروپا از خاکستر جنگ برخاست؛ چون رهبرانش هدف مشترک داشتند. افغانستان سقوط کرد چون رهبرانش هدف مشترک نداشتند. صلح از تفنگ نمیآید، از تفکر میآید. مارشالپلان نهتنها اروپا را ساخت، بل به جهان یاد داد که رفاه، سلاح حقیقی صلح است.
آزادی فقط به معنای سیاست نیست، بل درست زیستن و درست ساختن است. وقتی ملتها بهجای خودخواهی در مسیر رشد مشترک گام میگذارند، تاریخ دوباره زنده میشود.
مارشالپلان از یک سخنرانی ساده آغاز شد، اما امروز الهامبخش تمام ملتهایی است که میخواهند از خاکستر برخیزند.
تحلیل روز/ نسیمه کریمی




