
نصیحتهایی مثل یک «پدرخوانده!»
(بهمناسبت پنجمین سالگرد سقوط نظام جمهوری و بازگشت گروه طالبان به قدرت)
پنج سال پس از فروپاشی نظام جمهوری افغانستان و بازگشت گروه طالبان به قدرت، زلمی خلیلزاد در گفتوگو با روزنامهٔ The National امارات متحدهٔ عربی، بار دیگر دربارهٔ افغانستان سخن گفته است.
سخنان او در نگاه نخست، توصیههایی واقعگرایانه به طالبان و ایالات متحده است: طالبان باید دربارهٔ امریکاییهایی که هنوز در بند یا ناپدید هستند پاسخ بدهند، واشنگتن باید تعامل خود با افغانستان را افزایش دهد، امریکا نباید افغانستان را رها کند و سیاستهای طالبان بهویژه محرومیت دختران از آموزش، مانع عادیشدن روابط آنان با جهان است.
برای بسیاری از مردم افغانستان، شنیدن این توصیهها از زبان زلمی خلیلزاد، یک پرسش اساسی را مطرح میکند: کسی که یکی از چهرههای اصلی سیاست امریکا در روندی بود که سرانجام به سقوط جمهوری و بازگشت طالبان انجامید، امروز با چه جایگاهی دربارهٔ آیندهٔ همان افغانستان نصیحت میکند؟
خلیلزاد یک دیپلمات عادی نبود. او نمایندهٔ ویژهٔ امریکا برای صلح و یکی از مهمترین چهرههای سیاست واشنگتن در قبال افغانستان بود. وی مستقیما در مذاکرات امریکا و طالبان نقش داشت و توافق دوحه را در سال ۲۰۲۰ از جانب امریکا امضا نمود؛ توافقی که مسیر خروج نیروهای امریکایی را هموار کرد، در حالی که دولت افغانستان در مذاکرات اصلی میان واشنگتن و طالبان طرف توافق نبود.
از اینرو، طبیعی است امروز از او پرسیده شود که اگر وضعیت کنونی افغانستان تا این اندازه نگرانکننده است، سهم سیاستی که شما در طراحی و پیشبرد آن نقش داشتید در شکلگیری این وضعیت چه بود؟ پاسخ به این پرسش را نمیتوان تنها با گفتن اینکه «امریکا نباید افغانستان را رها کند» به پایان رساند؛ زیرا تناقض درست همینجاست.
خلیلزاد حالا از ضرورت افزایش تعامل امریکا با افغانستان سخن میگوید و هشدار میدهد که کاهش تعامل واشنگتن خلایی ایجاد میکند که رقبای امریکا و گروههای تروریستی میتوانند آن را پر کنند.
این استدلال از منظر ژیوپولیتیک قابل فهم است، اما یک پرسش ساده را مطرح میسازد؛ چرا افغانستان به این نقطه رسید که امروز برای جلوگیری از یک خلای جدید، همان قدرتی که خروجش یکی از عوامل مهم تغییر معادلهٔ افغانستان بود، دوباره باید به صحنهٔ تعامل بازگردد؟ پنج سال پیش، مساله خروج امریکا بود؛ اما مسالهٔ فعلی، بازگشت امریکا به تعامل است. این چرخش، دستکم نیازمند توضیح است.
توافقی برای خروج؛ اما نقشهای برای آینده؟
یکی از اساسیترین نقدها به روند دوحه این بود که دربارهٔ خروج نیروهای خارجی، چارچوب و جدول زمانی نسبتا روشنی وجود داشت، اما دربارهٔ شکل نظام سیاسی آیندهٔ افغانستان و تضمینهای لازم برای یک انتقال سیاسی فراگیر، ابهام بسیار بیشتری باقی ماند.
امروز خود خلیلزاد از طولانی شدن روند گذار سیاسی و نبود نقشهٔ راه برای تعیین قانون اساسی و نظام سیاسی آینده ابراز تاسف میکند، اما دقیقا اینجا باید پرسید که این نقشهٔ راه چرا آن زمان ساخته نشد؟ اگر قرار بود افغانستان پس از خروج نیروهای خارجی وارد مرحلهٔ جدیدی از تحول سیاسی شود، چرا تضمینهای روشنتر و الزامآورتری برای یک روند سیاسی فراگیر، حقوق شهروندان و آیندهٔ نظام سیاسی در مرکز توجه قرار نگرفت؟
این پرسش اهمیت ویژه دارد؛ زیرا برای بسیاری از مردم افغانستان، خروج امریکا فقط پایان یک جنگ نبود؛ پایان یک پروژهٔ بیستسالهٔ سیاسی و اجتماعی نیز بود. پروژهای که میلیاردها دالر هزینه برداشت، هزاران قربانی داد، نسل تازهای را تربیت کرد و امیدهای بزرگی دربارهٔ آینده ایجاد نمود؛ اما سرانجام در تابستان ۲۰۲۱ با سرعتی تکاندهنده فروپاشید و در این میان، میلیونها شهروند افغانستان بودند که هزینهٔ اصلی این فروپاشی را پرداختند.
طالبان؛ بهتر از انتظار، اما بهتر از چه؟
خلیلزاد میگوید گروه طالبان در برخی زمینهها، از جمله امنیت داخلی، توسعهٔ زیربناها، حمایت از زراعت و دیپلماسی منطقهای، از آنچه بسیاری انتظار داشتند، «باهوشتر» عمل کردهاند. این ارزیابی را نمیتوان به سادگی رد کرد. طالبان توانستهاند کنترول سراسری کشور را حفظ کنند (هرچند تحرکات جدی و قابل ملاحظهای علیه طالبان در بدخشان و … صورت گرفته است)، سطحی از نظم و امنیت را برقرار سازند و روابط خود را با کشورهای منطقه، از جمله در آسیای مرکزی گسترش دهند، اما در اینجا نیز باید یک خط روشن کشید که کنترل سرزمینی به معنی مشروعیت سیاسی نیست؛ نظم امنیتی هم به معنی حکمرانی خوب نیست و توسعهٔ زیربناها نیز هرگز جایگزین حقوق شهروندی نمیشود.
کشوری که در آن دختران از آموزش محروماند، زنان از بخش بزرگی از زندگی عمومی کنار زده شدهاند و هنوز دربارهٔ شکل نهایی نظام سیاسی و قانون اساسی آینده پاسخ روشنی وجود ندارد، نمیتواند تنها بر اساس چند شاخص امنیتی و اقتصادی، موفق تلقی شود.
بنابراین اگر این سیاست طالبان امروز یکی از موانع اصلی عادیشدن روابط آنان با جهان است، باز هم این سوال همچنان پابرجاست که چرا در روندی که امریکا مستقیما با گروه طالبان مذاکره میکرد، آیندهٔ حقوق اساسی مردم افغانستان با همان جدیتی دنبال نشد که خروج نیروهای امریکایی دنبال شد؟
خشم فقط متعلق به امریکا نیست
خلیلزاد از ناامیدی و خشم ناشی از پایان یافتن بیست سال سرمایهگذاری و فداکاری امریکا در افغانستان سخن میگوید، ولی این نکته را نباید فراموش کرد که مردم افغانستان نیز خشمگیناند، شاید حتا بیشتر؛ زیرا این افغانستان بود که فروپاشید، این شهروندان افغانستان بودند که کشورشان را ترک کردند، این نظامیان افغان بودند که در میدانهای جنگ کشته شدند، این دختران افغانستاناند که امروز از مکتب و دانشگاه محروماند و این خبرنگاران، فعالان مدنی، کارمندان دولت و میلیونها شهروند عادیاند که بهای تغییر ناگهانی سیاست قدرتهای بزرگ را پرداختند.
بنابراین اگر از «بیست سال سرمایهگذاری و فداکاری» سخن میگوییم، باید از بیست سال زندگی و سرنوشت مردم این کشور نیز سخن بگوییم. افغانستان پروژهٔ امریکا نبود؛ افغانستان کشور مردم این سرزمین بود. و شاید یکی از بزرگترین اشتباهات سیاست خارجی امریکا همین بود که سرنوشت افغانستان بیش از آنکه در یک روند واقعی و فراگیر مردممحور تعریف شود، در مقاطعی به موضوع معامله میان قدرتهای بزرگ و گروههای مسلح تبدیل شد.
در میان بخشی از نخبگان سیاسی و فکری افغانستان و منتقدان روند دوحه، این برداشت جدی وجود دارد که خلیلزاد در مسیری که به بازگشت گروه طالبان انجامید، نقشی بسیار فراتر از یک میانجی بیطرف داشت. البته این را هم باید گفت که سقوط جمهوری، محصول تصمیم یک فرد نبود. فساد، ضعف ساختاری نظام، اختلافهای سیاسی، اشتباههای سنگین رهبران جمهوری، پاکستان، گروه طالبان، سیاستهای دولتهای ترامپ و بایدن و عوامل متعدد دیگر در این تراژدی سهم داشتند. ولی باز هم این واقعیت، ضرورت پاسخگویی خلیلزاد را از میان نمیبرد. برعکس، چون او یکی از بازیگران اصلی آن روند بود، امروز بیش از بسیاری دیگر باید دربارهٔ تصمیمهای آن دوره توضیح بدهد. نه از این جهت که خلیلزاد بهتنهایی سرنوشت افغانستان را تعیین کرد؛ بل از این جهت که یکی از چهرههای موثر در شکلگیری نظم جدید بود که امروز از بیرون دربارهٔ نحوهٔ مدیریت پیامدهای همان نظم سخن میگوید.
و حالا افغانستان حق دارد این سوالهای ساده را بپرسد: در آن معامله چه کسی تصمیم گرفت؟ چه کسی مذاکره کرد؟ چه کسی امضا کرد و چه کسی مسوولیت پیامدهای آن را پذیرفت؟
افغانستان امروز به تعامل با جهان نیاز دارد. به ثبات اقتصادی نیاز دارد. به رابطهٔ منطقی با امریکا و کشورهای منطقه نیاز دارد. مردم افغانستان بیش از هر چیز به صلح، امنیت، آموزش و یک زندگی عادی نیازمندند. اما این بار، اگر قرار است امریکا دوباره با گروه طالبان تعامل کند، باید یک تفاوت اساسی وجود داشته باشد: تعامل با طالبان نباید بار دیگر به معنای کنار گذاشتن مردم افغانستان باشد.
اگر تجربهٔ دوحه درسی برای آینده داشته باشد، این است که تعامل قدرتهای خارجی با گروه طالبان بدون یک چارچوب روشن دربارهٔ آیندهٔ سیاسی افغانستان میتواند به نتیجهای برسد که نه امریکا از آن راضی باشد، نه مردم افغانستان و نه هم حتا کشورهای منطقه.
از اینرو، پیش از آنکه زلمی خلیلزاد به امریکا و گروه طالبان بگوید امروز چه باید بکنند، شاید یک گفتوگوی مهمتر لازم باشد: شما در آنچه بر افغانستان گذشت چه کردید؟ چه میخواستید؟ کدام تصمیمهای آن دوره را امروز درست یا نادرست میدانید و اگر فرصت داشتید دوباره به سالهای ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۱ برگردید، چه چیزی را متفاوت انجام میدادید؟
این پرسشها شاید از هر نصیحتی مهمتر باشند؛ زیرا افغانستان بیش از آنکه به پدرخوانده نیاز داشته باشد، به پاسخگویی نیاز دارد. پنج سال پس از سقوط جمهوری، شاید وقت آن رسیده باشد کسانی که برای افغانستان تصمیم گرفتند، پیش از آنکه دربارهٔ آیندهٔ این سرزمین نسخه بپیچند، دربارهٔ گذشتهٔ خود نیز پاسخ بدهند.




