
افغانستان زیر سایهٔ دیگران؛ کشوری با بیرقی در باد
حملهٔ هوایی پاکستان بر کابل، صرفا یک رویداد نظامی نبود؛ نمایش عریانی بود از آنچه سالهاست در افغانستان جریان دارد: سقوط مفهوم دولت.
منابع دولتی پاکستان در اظهارات و مواضعشان گفتند که اعضای تحریک طالبان پاکستانی (TTP) را هدف گرفتهاند، اما انفجارها نه در کوه و دشت، بل در قلب پایتخت و در میان خانههای مردم و محلات پرجمعیت شهر رخ داد.
منابع اطلاعرسانی گروه طالبان در نخستین واکنشها، انفجار را «آتشسوزی» خواندند؛ دروغی که بیش از هر چیز، هراس حاکمان را از برهنهشدن ضعفشان آشکار ساخت. وقتی قدرت توان گفتن حقیقت را ندارد، حتا خاک و هوا هم علیه او شهادت میدهند.
این گروه از روزی که بر کابل مسلط شدند، مرز را نه بهعنوان واقعیت سیاسی، بل بهعنوان توهمی ایدیولوژیک دیدند. از نگاه آنان، طالبان پاکستانی «برادران جهادی»اند، نه مهمانان مسلح. همین همدلی کور، افغانستان را به انبار مواد منفجرهای بدل کرده که هر کشور همسایه، هر وقت بخواهد، شعلهٔ آن را میافروزد.
پاکستان میگوید امنیتاش را خود تامین میکند؛ زیرا در کابل کسی نیست که پاسخگو باشد. این بیاعتمادی البته تازه نیست، اما در حال حاضر به مرحلهای رسیده که هواپیماهای نظامی یک کشور، بیپروا از مرز عبور میکنند و پایتخت کشور دیگر را هدف میگیرند، بیآنکه حتا پیامدی در سطح دیپلماتیک داشته باشد.
این، شکستِ صرفِ طالبان نیست؛ شکست مفهوم دولت در افغانستان است. وقتی قدرت از مردم مشروعیت نمیگیرد، از بیرون مشروعیت میطلبد و هر که نان از بیرون بخورد؛ دیر یا زود به ابزار سیاست دیگران تبدیل میشود.
مردم افغانستان امروز میان دو آتش گیر ماندهاند. آتشی که از زمین برمیخیزد و آتشی که از آسمان میبارد. طالبان با پناه دادن به گروههای مسلح خارجی، کشور را بیدفاع ساختهاند و پاکستان با تفسیر یکجانبه از «حق دفاع مشروع»، عملا نشان داده که افغانستان را سرزمینی مستقل نمیبیند.
در چنین وضعی، پرسش اساسی این نیست که چهکسی حمله کرد یا چهکسی کشته شد؛ پرسش این است که چهچیزی از افغانستان باقی مانده است؟ اگر پایتخت یک کشور بدون هشدار بمباران شود و هیچ دولت یا نهاد مشروعی پاسخ ندهد، آیا آن سرزمین هنوز کشور است یا تنها جغرافیایی است با بیرق سفیدی در باد؟
فرشته باختری




