
دوست دارم به همهچیز مربوط به افغانستان و مردم ما پیوندی «تاریخی» بزنم؛ از جمله به تنبلی، یعنی «تنبلی تاریخی».
اگر مبالغه نشود، ما از نظر تاریخی با «کار» چندان علاقه و رابطهٔ خوبی نداشتهایم. سرزمین کوهستانی ما با فصلهای مشخص، این اجازه را نمیداد که مردم در هر چهار فصل؛ مانند مردمان شبه قارهٔ هند بیوقفه مشغول کار باشند.
در بسیاری از مناطق، پدران ما از زمین فقط یکبار حاصل برمیداشتند و بقیهٔ سال را آرام در گرمای مسجد به عبادت و معاشرت سپری میکردند.
چنین فضایی برای قصهگویی، خلق اساطیر و شعرخوانی نیز مساعد بود. شاید به همین دلیل است که ما شاعر زیاد و دانشمند کم داریم.
آنهایی که نترس بودند مهاجرت کردند و بهندرت برگشتند و با ورود انگلیسها به هند، حتا خود را تا گوشههای استرالیا رساندند.
به نظر میرسد علت دیگر نامأنوسبودن ما با نظام ساختارمند کار، ریشه در اقتصاد و پیشاصنعتیبودن دارد.
با انقلاب کشاورزی و سپس صنعتی، عادتهای کاری اروپاییها تغییر کرد. کارگران نیاز داشتند/دارند در ساعات مشخص کار کنند تا مستحق دستمزد و حقوق شوند، اما عادتهای کاری در افغانستان تا هنوز پیشاصنعتی باقی مانده و بسیاری از مردم از تقسیم اوقات کاری منظم گریزاناند. ماموران دولتی در گذشته نصف روز کار میکردند و کار امروز را به فردا میگذاشتند.
امیر عبدالرحمن خان که از تنبلی کارکنان دولتی به ستوه آمده بود، امر کرد که ماموران حکومتی از این به بعد از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب کار کنند و متخلف مجازات شود.
همانگونه که نقل میشود، این امر تطبیق گردید و عرصهٔ حیات بر مامورین دولت تنگ شد؛ پس به تقدیم عرایض پرداختند، اما مامورین موظف دربار قدرت، جرات پیشکشکردن آن را به حضور امیر نداشتند.
وقتی در کابل جشن ختنهسوری سردار محمد عمر خان، پسر امیر برپا شد ۵۲ سررشتهدارِ دفترهای کابل عریضهای نوشتند که توسط ملکه (بوبوجان)، مادر سردار محمد عمر به نزد امیر فرستاده شد:
«… در این روزها که چهارده ساعت کامل در دفترها نشسته تحریر مینماییم، همه بیمار و از زندگی خود بیزار شدهایم…»
جواب امیر: «بر پدر همهٔ شما مرزاهایی که در این کاغذ مهر و دستخط کردهاید لعنت. به برکت ارواح پاکان درگاه خداوند، دل شماها هرگز کار نمیخواهد. همهٔ شما مردار و پدرآزار و مادرآزار استید. تمام مرداری دفترها از شمایان است.» (غبار، ص. ۶۵۶، ۱۳۹۱)
به نظر میرسد جدیت امیر در رابطه با نظام اداری، متاثر از مشاهدات و آشنایی او با دیوانسالاری روسها در سمرقند تحت ادارهٔ روسها بوده است.
دورتر از افغانستان و حدود ۵۰۰ سال پیش از امروز، شهر اُلم، یکی از شهرهای جنوب غربی آلمان به مهاجران و گدایان شهرهای دیگر فقط اجازهٔ اقامت یک شبانهروز در این شهر را میداد.
مطابق قانون سال ۱۵۲۷ میلادی، یک فرد تازهوارد برای پیدا کردن کار تا نیمهٔ روز باید در مرکز شهر منتظر میماند. اگر نمیتوانست کاری پیدا کند، بعدازظهر باید بازمیگشت و اگر باز هم موفق نمیشد و بیکاریاش ادامه مییافت، مجبور بود شهر را ترک کند؛ وگرنه مسوولان حکومتی او را به زور از شهر بیرون میکردند.
من این نگاه را تا هنوز در میان آلمانیها نسبت به آدمهای بیکار میبینم. آرامشی که بعد از کار مردم نیاز دارند طوری است که بعد از ساعت هشت شب، بیشتر شهرها و کوچهها به شهر ارواح تبدیل میشوند.
اگر نرخ بیکاری و یا نبود تمایل برای پیدا کردن کار میان مهاجران افغان بالاست، دلایل و عوامل ساختاری متعددی دارد، اما یکی از این دلایل را من همیشه به (تنبلی تاریخی) افغانها نسبت میدهم.




