
داکتر نجیب بهنحوی آخرین رییسجمهور افغانستان قبل از بحران بود. پس از او، کشور وارد بحرانی شد که خود او پیشبینی کرده بود. او پیشبینی کرده بود که در کابل جوی خون جاری میشود و پردهٔ حیا از چشم همسایگان نسبت به هم، رحم دلها و رسم از میان مردم برمیافتد.
حکومت چپیها محصول یک قرن مبارزهٔ روشنفکری در افغانستان بود. از وقتی «انجمن تاریخ» تاسیس شد و از زمانی که نهضت مشروطه برای بار دوم سر از محاق برآورد، از وقتیکه میر غلاممحمد غبار تاریخ افغانستان را سعی کرد از میان خیال، اسطوره و آرزو ترسیم کند و از «پنج هزار سال تاریخ»ی گفت که با همین جغرافیا، کشوری و ملتی با چنین نامی وجود داشته و در آن تنها یک تنازع بین فیودالها و کارگران در تمام این پنج هزار سال جاری بوده است، در لابلای این تنازع گاهی نیروهای ارتجاع و گاهی دولتها و ملتهای خارجی وارد میدان شدند و مرز جامعه دو طبقه را در هم شکستند.
این تصور از مبارزه تاریخی به انجمنهای پنهان روشنفکری ختم شد که همه چپگرا بودند. در شکل چپبودن با هم تفاوت داشتند، اما در آرزو و خواسته و چه بسا در نحوه سرنگونی حکومت خاندانیِ پادشاه تفاوتی نداشتند. دیر و زود داشت، اما سوخت و سوز نداشت؛ باید مثل دیگر کشورهای پر از آرزو، افغانستان نیز کام انقلاب را میچشید.
اگرچه در انقلاب افغانستان هیچ تودهای مشارکت نداشت، هیچ کارگری به خانهٔ اربابی حمله نکرد و هیچ جمعیت دانشجویی روایت گورکیوار یا ویکتور هوگووار خلق نکردند، عملا لخ والسا در افغانستان، ملیشهای بود که در بهترین نقطه شهر قصری ساخته بود و هر شب در آن بساط عیش و نوش فراهم بود. با همین چهرهٔ کاریکاتوروار انقلاب رقم خورد.
طبق معمول همه انقلابها، اول فرزندان خودش را قورت داد. نیمی از انقلابیون به زندان افتادند، انقلابیهای تندروتر و تودهمحورتر قتلعام شدند، مثل داستان بادی که مزرعه جو را تکان داد. کمکم انقلابیها مجبور شدند دست به دامان بورژوا بزنند.
جریان دیگری که به موازات روشنفکران چپی رشد کرده بود، راستگرایان اسلامی بود. عمر این جریانهای اسلامگرا اگرچه کمتر از انقلابیون چپی بود، اما آتش آنها کمتر نبود. برای همین، بزرگترین چالش بعد از تصفیه انقلابیون، مقابله با راستگراها بود. سومین مساله، نظم جهانی و تقابل قدرتهایی بود که از انقلابیون هیزم سوخت ساخته بودند و میساختند.
دولت چپی دست به دامان یکی از این قدرتها شد که «حامی خلقهای ستمدیده» بود. حامی خلقهای ستمدیده با تانکها و هواپیماهای بمبافکن وارد شد، در حالی که راستگراها بر خلاف انقلابیون، در دل توده نفوذ کرده بودند.
داکتر نجیب در چنین شرایطی ردای ریاستجمهوری را بر تن کرد. او از تجربه کوتاه دیپلماسی و تجربه سنگین امنیت بر اریکه قدرت نشست. توده در کنارش نبود، انقلابیون ردیفبهردیف کشته شده بودند، نزدیکترین دوستانش در مظان سوءظن بودند، رهبر و سلفش در تبعید بود و او مجبور شد دست به قمار بزند.
او دست به دامان انواع اشراف و سرکردگان بورژوازی شد. عملا سه صدر اعظمش از میان خانوادههای بورژوازی برخاسته بودند و اینگونه رییسجمهور انقلابیِ حامل آرمانهای انقلاب، مجبور شد خیانت کند. از کنگرهٔ حزبی به لویجرگه سنتی رسید، از لویجرگه سنتی به اجتماع علما و از اجتماع علما به دست دادن با شیطان.
داکتر نجیب خیلی پیشتر از آنکه دولتش سقوط کند، خودش سقوط کرده بود. آخرین تکیهگاههای او لخوالساهایی بودند که با ملیشههای ظاهرا کارگری پرورده شده بودند. همین ملیشهها، برخلاف تصورش، بیش از همه بر پشتش خنجر آختند. ابتدا با مهمانیهای بدنام، اعتبارش را لکهدار کردند و بعد با همدستی با توده که خود همپیمان راستگراها بود، فرمانش را زیر پا گذاشتند.
شاید اگر داکتر نجیب میتوانست به عقب برگردد، به جای دست دراز کردن به این متحدان، به جامعه روشنفکری برمیگشت که البته خیلی دیر هم تصمیم گرفت با تاسیس حزب وطن چنین کند، اما دیر شده بود. در تاریخ همیشه برای اقدام اساسی، حاکمان دیر میکنند. دیر میشنوند و دیر دست به اقدام میزنند. وقتی مقالات تیوریک در مجله حزب وطن چاپ میشد، رییس پیشآهنگان او مخفیانه با سرکرده چریکهای مخالفش دیدار میکرد. صدراعظمش بعدها در کتاب خاطراتش اقرار کرد که او هم از رییسجمهور ناامید شده بود و هنگامی که بهعنوان قاصد به دیدار دشمن رفته بود، با دشمن دست دوستی داده بود.
داکتر نجیب چه میکرد؟
شاید بهترین کار برای او همان اقدام انقلابی یعقوبی بود که در دفتر کارش به خود شلیک کرد. شلیک یعقوبی به مغز خودش پایان یک دوره بود؛ پایان یک فکر که با اختلافهای سرشار از بیاعتمادیِ رفقا ترک برداشته بود که رییسجمهوری تنها را در میدان فواره سرگردان گذاشته بود.
داکتر نجیب میخواست به هند برود. او شاید نمیدانست به کجا برود، میخواست با اولین پرواز در ابرها گم شود و از میان ابرها به جوی خون در کابل نگاه کند و بگوید: دیدید، گفته بودم. اما به جای ابرها به گرگومیشی پناه برد که از سوی سازمان ملل در همه سالهای نزاع برای او گور میکند. و چه ساده حاکمی است که به نماینده سازمان ملل اعتماد کند؛ بنسوان یکی مثل رزا اوتانبایوا بود، با برنامهای از پیش تعیینشده که حتا همکارانش هم نمیدانستند.
وقتی طالبان آمدند، شاید داکتر نجیب به جرگه، به شورای علمایی که ساخته بود و به نسبت خونیاش با طایفهٔ غلجی فکر کرده بود، شاید مثل بسیاری از حاکمان خوشخیال دیگر خود را هنوز تنها منجی مملکت میدانست. اما بر دار شد. این دار از داستان حسنک وزیر در تاریخ بیهقی و روزگار سلطان مسعود، در این سرزمین برپا بود. سرهای نخبگان بسیاری را خورده بود؛ سرهای دولتداران و دولتمردانی که شیفته آبادی و بهروزی مردم این سرزمین بودند..
داکتر نجیب شاید تاریخ بیهقی نخوانده بود، اگرچه ادبیات را بسیار خوب میدانست. همانگونه که قرآن را از یاد کرده بود، شعرهای درجه یک بسیاری از شاعران را حفظ کرده بود، اما معلوم است که تاریخ نخوانده بود و تاریخ بیهقی بهخصوص داستان حسنک وزیر را مرور نکرده بود وگرنه تنش هفت شبانهروز بر دار نمیماند، درست مثل حسنک.
به جای نیشابوریان، رفقای مبارزی که دل در گرو عدالت و تقسیم ثروت میان اغنیا و فقرا بسته بودند، زار گریستند و مثل داستان حسنک، خواجه بوسهل زوزنی بر اریکه قدرت نشست و شد آنچه شد. کسانی که تاریخ بیهقی را خواندهاند، داستان حکومت بعد از مرگ حسنک را میدانند: جنازه پشت جنازه به غزنی به سوغات آمد و خیلی دیر نگذشت که شهر هفت شبانهروز در آتش سوخت.
سید رضا محمدی؛ شاعر و نویسنده




