
(من افغان نیستم؛ ولی «افغان» هستم)
هویت بار دیگر در افغانستان به یک بحث چالشی تبدیل شده و بسیاری به آن پرداختند. اینکه من افغان هستم یا نیستم بستگی دارد که از چه زاویهای به آن پرداخته شود. این زاویه بهصورت آگاهانه در نوشتههای کنشگران مشخص نشده است. اغلب نوشتهها باالهام از ضمیر ناخودآگاه نویسنده و با زمینههای مطالعاتی و فکری نویسنده مرتبط بودهاند. نوشتهها بیشتر از بعد تاریخی، فرهنگی، مصلحتجویی و حس درونی به قضایا پرداخته بودند. بنابراین غالب نوشتهها یک جنبه هویت را مورد توجه قرار دادهاند و از جامعیت لازم برخوردار نمیباشند.
در این میان بعد حقوقی هویت و تابعیت یا به عبارت دیگر جنبه حقوقی من افغان هستم/نیستم، مورد توجه قرار نگرفته که اتفاقا در دنیای کنونی، با ترسیم مرزها و شکلگیری دولت-ملت، جنبه غالب است. هویت و تابعیت را میتوان از دو زاویه بررسی کرد:
بعد فرهنگی هویت: بعد فرهنگی هویت خیلی تفصیل لازم ندارد. برای اینکه این بعد، به صورت پیوسته و به قدر کافی در افغانستان مورد واکاوی قرار گرفته است. بهصورت خلاصه باید گفت بعد فرهنگی هویت از زبان، مذهب، رسم و رسوم و شیوه زیست ناشی میشود؛ عناصر و جنبههایی که دیگران فرد را با آن هویت میشناسند. «فارسیوان» از دیرباز بیانگر یک هویت فرهنگی و زبانی در افغانستان است. این مولفه، هویت فرهنگی و زبانی تاجیکها و هزارهها و دیگر اقوام فارسیزبان را تعریف میکند. در این حوزه، انسان به دلیل حس درونی و تعلقات خاطر، حق انتخاب دارد و میتواند بگوید من که هستم یا چه کسی نیستم؛ اما این نگرش آثار حقوقی در پی ندارد.
بنابراین یک تاجیک و یک هزاره میتواند بگوید من فارسیوان نیستم، چه رسد به اینکه بگوید افغان نیستم؛ ولی آمار و ارقام تاجیکها و هزارهها را فارسیزبان میدانند.
پس اگر هویت زبانی را بهعنوان چهره غالب هویت فرهنگی در نظر بگیریم و پشتون را معادل افغان و زبان پشتو را زبان افغانها بدانیم، در این صورت مشخص است که غیر از پشتونها هیچکس افغان نیست؛ تنها افغانها؛ یعنی پشتونها افغان هستند و نه فارسیوانها و فارسیزبانها.
بعد حقوقی هویت و تابعیت: به لحاظ حقوقی تابعیت و هویت یک رابطه حقوقی و سیاسی میان شخص-دولت/کشور است. بر این اساس همین که فردی در یک کشور از پدر و مادر دارای تابعیت همان کشور به دنیا بیاید، تابعیت پدر و مادر بر آن شخص تحمیل میشود؛ حتا اگر فرد آن هویت و تابعیت را به لحاظ حس درونی قومی، زبانی و فرهنگی نپذیرد یا نسلهای پیش از او در برابر این هویت مسلط و تحمیلی ستیز کرده باشند؛ مانند چچنیها در روسیه، باسکها در اسپانیا، اویغورها در چین و کردها در ترکیه.
از میان این مثالها، هویت کردی را در ترکیه برای تفصیل بیشتر جهت نمونه انتخاب میکنیم: کرد ترکیه به لحاظ هویت قومی و زبانی؛ یعنی هویت فرهنگی در مقابل ترک است؛ اما به لحاظ حقوقی ترک هم است؛ یعنی گفته میشود «کردِ ترک» یا «کردِ ترکیه.»
وقایع و اعمال سیاسی و حقوقی باعث تحول معنایی واژه ترک شده و این واژه در عین حال که هویت یک قوم و زبان خاص است، به هویت ملی یک کشور به نام ترکیه نیز تبدیل شده است.
به عبارت دیگر، ترک مشترک لفظی میان هویت فرهنگی، سیاسی (ملی) و حقوقی است. ترک یک بار به معنای هویت فرهنگی به قوم ترک استعمال میشود؛ در این معنا ترک در مقابل کرد و دیگر اقوام قرار میگیرد. ترک بار دیگر به معنای هویت ملی و حقوقی استعمال میشود؛ در این معنا ترک به تمام اتباع ترکیه اطلاق میشود، حتا اگر کردها آن را تحمیلی تلقی کنند و در اینباره سالها جنگ کرده باشند. اینکه ترکها برای تحمیل این هویت چه اندازه خون ریختهاند و کردها برای پسزدن این هویت به چه میزان خون دادهاند، در اصل وضعیت حقوقی تأثیری ندارد. به همین ترتیب، چچنیها، باسکها و اویغورها.
بگذارید خاطرهای از یک پژوهشگر اویغوری نقل کنم: فردی از منطقه سنکیانگ با نام ایغوری «المیتی» (اسم چینیاش یادم رفته) رساله دکتورایش در مورد مزارات کاشغر بود و من اندکی با او در مورد رسالهاش همکاری داشتم. او میگفت ما اویغورها در سنکیانگ هرگز خود را چینی نمیدانیم. ساکنان سنکیانگ یا اویغورند یا چینی. با این همه او با پاسپورت چینی به ایران آمده بود. خودش میگفت وقتی به تفریحگاهها میروم، بعضی وقتها جوانان ایرانی متلک/پرزه میپرانند و فکر میکنند من افغان هستم؛ اما وقتی متوجه میشوند من چینی هستم بسیار گرم میگیرند و کسی به اویغور بودن توجه نمیکند. حالا میفهمم که چینی بودن بهتر از اویغور بودن است.
از اینکه بگذریم واژه افغان و نسبت اقوام غیرپشتون با این واژه، نیز دقیقا مثل واژه ترک با اقوام غیر ترک است. بنابراین میتوان گفت واژه افغان تحول پیدا کرده و مشترک لفظی است، حتا اگر فرایند این تحول با ستمگری همراه بوده باشد که چنین بوده است. پس واژه افغان یکبار برای مشخص نمودن چارچوب هویت فرهنگی و زبانی استعمال میشود؛ در این معنا افغان یعنی پشتون. اما این واژه در استعمال دیگر، چارچوب هویت ملی و حقوقی را مشخص میکند. در این استعمال تمام ساکنان سرزمین افغانستان افغان خوانده میشوند، هرچند آنها به دلیل گرایشهای زبانی و فرهنگی این هویت را نپذیرند یا این واژه را تحمیلی و مترادف با ستمگری، غصب زمین و کوچ اجباری بدانند یا درونمایهٔ حقوقی آن فقیر و نیمبند تلقی گردد. پس در مورد فارسیزبان افغانستان هم میتوان گفت «افغان»؛ یعنی آنها غیرپشتونهای افغان هستند. مگر اینکه وضعیت جدید ایجاد شود. این وضعیت جدید در سه حال به منصه ظهور میرسد.
۱- اخذ تابعیت جدید یا ترک تابعیت افغانستان. این مورد بیشتر فردی است و از عمومیت برخوردار نیست. اگر کسی تابعیت جدید بهدست آورد یا از تابعیت افغانستان اعراض کند، این حالت وضعیت خود او را تحت تاثیر قرار میدهد و قابل تسری به دیگران نیست.
۲- برگزاری همهپرسی برای تغییر نام. در صورتیکه همهپرسی رأی بیاورد وضعیت جدید شکل میگیرد و این وضعیت جدید میتواند هویت جدید ملی و حقوقی را شکل بدهد.
۳- تجزیه یا استقلال: تجزیه یک کشور یا استقلال بخشی از یک کشور نیز به لحاظ حقوقی و سیاسی وضعیت جدید ایجاد میکند. هر دو گزینه یا بهصورت مسالمتآمیز صورت میگیرد یا بهصورت قهری.
تجزیه مانند یوگسلاوی سابق که این کشور به کشورهای متعدد تجزیه شد و کشورهای جدید تشکیل شدند، وضعیت جدیدی ایجاد شد و چند هویت ملی تازهای ظهور کردند. استقلال مانند تیمور شرقی از اندونیزی. ساکنان تیمور شرقی بر اساس یک همهپرسی مسالمتآمیز از اندونیزی به استقلال دست یافتند، کشور جدیدی را شکل دادند و به هویت جدیدی دست یافتند.
در نتیجه باید گفت؛ تا زمانی که وضعیت جدیدی در افغانستان ایجاد نشود، در بعد ملی و حقوقی واژه افغان به تمام ساکنان اصلی افغانستان یعنی تمام اتباع افغانستان اطلاق میشود، حتا اگر از آن اکراه داشته و بیزار باشند. کنار گذاشتن این هویت نیازمند وضعیت سیاسی و حقوقی جدید است. اینکه آیا این وضعیت ایجاد میشود یا کی ایجاد میشود، معلوم نیست.




