
فقط در یکونیم کیلومتر؛ روایت یک معلم از روزگار آموزش در ولسوالی تولک
او روبهروی نقشهای از روستایش ایستاده است؛ نقشهای که کوهها، جویبارها، کشتزارها و خانههای پراکنده را در دل درهای از ولسوالی تولک ولایت غور نشان میدهد. دستاش را روی بخش کوچکی از نقشه میگذارد و میگوید: «همینجا… در همین محدودهٔ یکونیم کیلومتری….»
چند لحظه مکث میکند. بعد، اعداد را یکی یکی میشمارد؛ نه با غرور، بل با لحنی که انگار میخواهد چیزی را از فراموشی نجات دهد و خاطرهای را بیان کند که به باور او بازتاب فضای فرهنگی آن روزگار است.
«در همین محدوده، ۵۷ نفر لیسانس داریم، ۷۴ نفر فارغ صنف دوازدهم، ۲۶ نفر فارغ صنف۱۴ و چهار نفر داکتر علوم؛ کسانی که حالا در جرمنی، کانادا و کشورهای دیگر زندگی میکنند.»
این اعداد، در نگاه نخست تنها آمار به نظر میرسند؛ اما پشت هر کدام، داستان خانوادههایی نهفته است که در میان فقر، آموزش را سرمایهٔ آینده فرزندانشان میدانستند.
او خود نیز یکی از فرزندان همین روستاست. میگوید روزی که وارد صنف اول مکتب شد، خواجه حافظ را میخواند. خاطرهای که در کنار یادآوری از کودکیاش، نشانهٔ محیطی هم است که در آن، آموزش و فرهنگ، حتا در دورافتادهترین روستاهای غور، جایگاهی در زندگی مردم داشت. روایت او از گذشته، روایت یک مکتب نیست؛ در واقع روایت جامعهای است که خود را در برابر آموزش مسوول میدانست.
او از روزگاری سخن میگوید که بزرگان محل، با وجود تفاوت دیدگاهها، بر سر یک موضوع اختلاف نداشتند؛ اینکه کودکان باید درس بخوانند. از «ارباب» روستا یاد میکند؛ کسی که خانوادهها را تشویق و گاه وادار میکرد فرزندانشان را به مکتب بفرستند. در آن سالها، رفتن به مکتب تنها تصمیم یک پدر و مادر نبود؛ خواست مشترک یک جامعه بود.
به باور او، رهبر محلی نیز تعریف دیگری داشت؛ کسی که منافع مردم را بر منفعت شخصی ترجیح میداد، مسوولیت را به اهلاش میسپرد، از وضعیت جامعه شناخت داشت و آینده را بر سهٔ پایه اقتصاد، علم و فرهنگ بنا میکرد.
در میان همه این خاطرهها، روایت زندگی خودش شاید از همه گویاتر باشد. میگوید تا صنف سوم با پای لوچ/ برهنه به مکتب میرفت. پدرش دهقان بود و با کار روی همین زمینهایی که امروز نیز در نقشه به رنگ سبز دیده میشوند، هزینه درس خواندن او را فراهم میکرد. فقر بخشی از زندگی روزمرهشان بود، اما مانعی برای آموختن محسوب نمیشد.
او بعدها تحصیلاش را ادامه داد و در سال ۱۳۵۸برای ادامهٔ آموزش به لیسهٔ بهزاد هرات معرفی شد؛ مسیری که از همین روستای کوچک آغاز شده بود.
اما این روایت، تنها بازگویی گذشته نیست. او از کیفیت آموزش امروز نیز ابراز نگرانی میکند و میگوید پیوندی که زمانی میان مکتب، خانواده و جامعه وجود داشت، کمرنگ شده است. در سخنانش نامی از کسی برده نمیشود و مقایسهٔ مستقیمی هم صورت نمیگیرد؛ تنها تصویری از گذشته ترسیم میشود که ناگزیر، مخاطب را به اندیشیدن دربارهٔ امروز وا میدارد.
او دوباره به همان نقطه روی نقشه اشاره میکند؛ به همان یکونیم کیلومتر. شاید ارزش این نقطه کوچک روی نقشه، نه در وسعتاش؛ بل در حافظهای باشد که هنوز از آموزش، همبستگی و امید سخن میگوید؛ حافظهٔ نسلی که باور داشت میتوان آینده را با درس و دانایی ساخت.
روایت و صدای این معلم که لرزشی از تالم در آن نهفته، در واقع آیینهای است در برابر وضعیت کنونی و نیز پرسشی که پیش روی ما میگذارد: اینکه چگونه چنین سرمایهای شکل گرفت و چگونه میتوان آن را دوباره زنده کرد؟




