
بیک کوچکی به کمر و بازویش آویزان است؛ تمام ابزار کارش را شاید در همان بیک کوچک با خود حمل میکند؛ چیزی که هر روز با خود دارد تا شاید در گوشهای از کابل، بوتی برای پالش پیدا شود. اما چیزی در چهرهاش با تصویری که معمولا از یک انسان گرفتار در فقر انتظار داریم، فرق دارد؛ مغموم نیست، شکسته نیست، آرام است و لبخند میزند.
با مردی که از داخل موتر با او صحبت میکند، شمرده و با حوصله گپ میزند؛ انگار از زندگیاش شکایت نمیکند، فقط دارد واقعیت آن را تعریف میکند:
ـ «چیکار میکنی؟»
ـ «بوت رنگ میکنم.»
بعدتر، وقتی از درس خواندناش سوال میشود، پاسخ کوتاهش آدم را متوقف میکند:
ـ «۱۲ را خلاص کردم.»
مکثی میشود.
ـ «چی گفتی؟»
ـ «۱۲ را خلاص کردم، فعلا بوت رنگ میکنم.»
او از جلالآباد است. حالا در کابل زندگی میکند. لیسهٔ عالی عبدالقدیر در مکروریان چهار را تمام کرده، اما مسیر زندگیاش به جایی رسیده که برای پیدا کردن درآمد، با بیکی از ابزار کار در سرکها میگردد.
از او پرسیده میشود خانه دارد؟
میگوید:
«خانه نه، کرایهٔ خانه ۴۵۰۰ افغانی است.»
پدرش وفات کرده است. برادرهایش هم هر کدام روزگار خود را پیش میبرند. خودش هم دنبال همان چیزی است که در تمام حرفهایش تکرار میشود: کار. نه شغل مناسب با تحصیلاتش و نه یک موقعیت اداری؛ فقط کاری که بتواند خرج خانه را تامین کند.
«دکان به دکان میگردم، کار نمیشود. یک جای کار باشد، مزدورکاری باشد، کار میکنم.»
وقتی از توانایی در مزدورکاری ثقیل از او پرسیده میشود، با همان آرامش جواب میدهد:
«خیر است، مشکلی نیست. من قوی هستم. کار میکنم.»
شاید همین گپ، بیشتر از هر جملهٔ دیگری او را معرفی میکند؛ او خودش را شکستخورده نمیبیند، برای او دیگر نوع کار مهم نیست، مهم این است که کاری باشد تا بتواند هزینهٔ خانه را تامین کند.
وقتی از ازدواج سوال میشود، لبخند میزند:
«پیسه نیست دیگه…»
و بعد از مسوولیت خانه میگوید: «خانهچلاندن حالا بسیار سخت شده، دیگه او کاروبار سابق نمانده ….»
او تنها کسی نیست که بین مدرک فراغت و پیدا کردن کار، چنین فاصلهای را تجربه میکند. هزاران جوان دیگر نیز سالها درس خواندهاند، اما امروز پیش از رسیدن به استقلال، با دشواری یافتن کار روبهرو هستند.
مرد داخل موتر به او وعدهٔ کمک میدهد؛ میگوید اگر کاری پیدا شد، خبرش میکند.
جوان شماره تلیفوناش را میدهد. تلیفون همراهش فعلا در خانه است؛ باتریاش خراب است.
باز هم لبخند میزند. باز هم دعا میکند: «خداوند خیرت بته، خیر ببینی.»
موتر دور میشود و او دوباره با همان بیک کوچک، در میان سرکهای کابل میماند؛ جوانی که دوازده سال مکتب خوانده، اما امروز سرمایهٔ کارش چند بورس و قوطی رنگِ بوتپالشی است.
او مانند هزاران جوان دیگر، وضعیت یک کشور را نه در سخنرانیها؛ بل در جستجوی روزانه برای کار تجربه میکند.




