گفتگو

این یک مصاحبه نیست …

قصهٔ ظریفه سالنگی از اخراج، بی‌پناهی و عبور از مرزها

روایت آوارگی یک زن

اشاره: ظریفه سالنگی یکی از دختران معترض است. او ۲۹ساله و اهل سالنگ افغانستان است. دو سال ژورنالیزم خوانده و چهار سال در رشتهٔ اقتصاد تحصیل کرده است. او در حال دفاع مونوگراف‌اش بود که گروه طالبان آمد و افغانستان دموکراتیک فروپاشید و نتوانست اسناد تحصیلی‌اش را بگیرد. ظریفه به فعالیت‌های مدنی مشغول بود و در رسانهٔ «بانو» در بخش دوبلاژ، گزارش و به‌عنوان پرودیوسر برنامهٔ «عصر بانو» کار می‌کرد.
متن زیر قصه‌ای است از آوارگی او تا ایران و پاکستان؛ آوارگی یک زن و روایت زنده از خشونت ساختاری علیه زن. این یک مصاحبهٔ چالشی با یک سیاستمدار یا صاحب‌نظر نیست؛ بل راه مدنیت به پای قصه‌های آوارگی یک زن نشسته است. زنی مثل سایر زنان فعال و رنج‌دیدهٔ افغانستان که حدود پنج سال می‌شود به تمام معنا آواره‌اند و از هر نوع فعالیت رو به پیشرفت انسانی محروم و ممنوع شده‌اند. زنی که اعتراضش به نبود حقوق اساسی و انسانی‌اش، جرم پنداشته می‌شود و مستحق زندان و شکنجه است.
اگر شما هم قصه‌ای دارید، راه مدنیت با جان و دل قصهٔ شما را می‌شنود و با خوانندگانش شریک می‌سازد.

۱- چرا خواستی از ایران به پاکستان بروی؟
ظریفه: ماه ثور امسال، وقتی جمهوری اسلامی ایران نامهٔ اخراج من و خانواده‌ام را به دستم داد، آخرین مهلت اخراج در آن پانزده سرطان بود؛ درست بعد از تمام شدن آخرین امتحان مکتب برادرم.

۲وضعیت آن‌جا چطوری بود؟
ظریفه: شایعهٔ جاسوسی چند مرد اهل افغانستان به اسراییل، به شدت فضا را مسموم ساخته بود. مردم به مهاجرین به چشم دشمن می‌دیدند و در کوچه و خیابان اذیت می‌کردند. پولیس هم هر جا اتباع افغانستان را گیر می‌آورد، شدیدا اذیت می‌کرد؛ حتا بعضی ویدیوها پخش شده بود که مردم را از خانه‌های‌شان با بی‌رحمی تمام، همراه با خانواده بیرون می‌ساختند.
خانواده‌ام قبل از این‌که به زور بیرون انداخته شوند، با همان برگهٔ خروج، ایران را ترک کردند و به افغانستان رفتند و من در خانه‌ای ماندم که هنوز پول پیش یا به اصطلاح خود ما «پول گروی» را صاحب‌خانه نداده بود.
وقتی تنها شدم، چندین جا برای کار مراجعه کردم؛ اما به خاطر نداشتن اسناد قانونی کاری پیدا نکردم. مدتی بیکار در همان خانه بودم. نمی‌دانستم کجا بروم تا بلاخره صاحب‌خانه نصف پول پیش خانه را داد و بقیه ماند، اما خانه را تحویل گرفت.
مدتی را خانهٔ خواهر، خاله، دوست و رفیق سپری کردم، اما دیگر ممکن نبود این‌طور ادامه دهم. هم‌زمان با مقداری پول اندک که از صاحب‌خانه گرفتم، درخواست ویزای تحصیلی پاکستان کردم. بعد از شش ماه انتظار، ویزا رد شد و بعد ویزای میدیکل گرفتم تا راهی پاکستان شوم و به دیگر هم‌رزمان خود بپیوندم؛ چون فکر می‌کردم حداقل آن‌جا دیگر تنها نخواهم بود.
وقتی ویزای میدیکل در دسترس‌ام قرار گرفت، مرز زمینی تورخم و اسپین‌بولدک بسته شد. مدت ویزا سه‌ماهه بود. مرز زمینی بسته، راه هوایی از طریق کابل هم خطرساز بود و هم نیاز به محرم داشت که از توان مالی‌ام بالا بود. از راه ایران هم قانونی ممکن نبود؛ چون به ایران غیرقانونی وارد شده بودم. حتا خواستم از طریق بندر چابهار-زاهدان غیرقانونی بیرون شوم، اما قاچاقبران بلوچ نپذیرفتند. آن‌ها گفتند اگر پسر می‌بودم مشکلی نبود، اما چون دختر هستم، نمی‌توانند مسوولیت بگیرند.
بلاخره یکی از دوستانم رهنمایی کرد که از طریق ادارهٔ گذرنامهٔ ایران و پولیس مهاجرت آن کشور امکانش است خروجی بگیرم. وقتی به اداره مراجعه کردم، در صف نوبت دور و دراز ایستاده منتظر بودم. حدود ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که از داخل ادارهٔ گذرنامه سروصدای زیادی بلند شد؛ صدای چیغ چند طفل و سروصدا و دعوا و التماس و زاری چندین زن. تا این‌که دیدم چند زن از داخل اداره بیرون شدند و با نگرانی گفتند هر قدر مرد که بدون اسناد بود یا وقت اسنادشان تمام شده بود، پولیس همه را داخل موتر بار کرده و به کمپ می‌برد.

شرح عکس: بازداشتگاه طالبان در لشکرگاه هلمند

بعد موترها بیرون شدند و چند مرد دیگر را هم به زور داخل موتر کردند و هرچه زنان با طفل‌های‌شان سروصدا کردند، کسی اعتنا نکرد و همه را با خود بردند. من فقط چند ویدیوی پنهانی از این ماجرا ثبت کردم و به زهرا فرستادم تا در صورت نشر خبر این جنجال، دوستم زهرا که واسط من در پاکستان بود، نگران نشود. بعد که خبر دستگیری و اخراج زنان بدون مدرک به بیرون پخش شد، من دیگر داخل اداره نرفتم و از همان‌جا برگشتم به خانهٔ خواهرم. وسایل‌ام را جمع کردم، داخل بکس گذاشتم و فردا صبح زود با برگهٔ خروجی دست‌داشته‌ام راهی اردوگاه خاوران، گردنهٔ تنباکو شدم.
قبل از آن هم با قاچاقبر در مورد انتقال‌ام به پاکستان صحبت کرده بودم و به تفاهم رسیده بودیم. آسان نبود، اما باید تصمیم نهایی‌ام را می‌گرفتم. منظرهٔ دستگیری زنان و مردان از داخل یک اداره که ظاهراً وظیفه‌اش حل مشکلات مهاجرین است و حالا به‌جای آن، به بهانهٔ حل مشکل، مردم بدبخت افغانستان را داخل اداره سوار موتر می‌کردند و پنهانی از دروازهٔ دیگر به اردوگاه برای اخراج می‌فرستادند، آزارم می‌داد و بغض گلویم را گرفته بود.
سوار اسنپ شدم و به اردوگاه خاوران رفتم و مستقیم خودم را تسلیم کردم. بعد از طی مراحل، ساعت یک ظهر روز پنج‌شنبه، اتوبوسی که حامل مهاجرین اخراجی بود و من نیز در آن بودم، به راه افتاد و بعد از یک شبانه‌روز و طی مراحل زیاد و پول‌دادن‌های بسیار به بهانه‌های مختلف به جمهوری اسلامی، به تنهایی به اسلام‌قلعهٔ هرات رسیدم.

۳کی‌ها در جریان این سفر قاچاقی‌ات بودند؟
ظریفه: دوست‌ام زهرا در پاکستان، خواهرم، دوستم زهره و برادرم در ایران و قاچاقبر تنها آدم‌هایی بودند که از ماجرا خبر داشتند. حتا در افغانستان به خانواده چیزی نگفته بودم و در جریان نبودند. باید خیلی محتاط می‌بودم که کسی از رفتن‌ام به هرات خبر نشود تا هم پروسه و هم وابستگان دچار مشکل نشوند.

۴چه سر و وضعی داشتی؟
ظریفه: بکس لباس در دستم، لباس بلند افغانی که با مشکل در ایران برای راه تدارک دیده بودم، بالاپوشی به رنگ خاکی و گشاد روی لباس و روی آن هم یک جمپر زمستانی بی‌رنگ، با کفش‌های ساق‌دار زمستانی، با صورت پوشیده که فقط دو چشمم نمایان بود، وارد مرز هرات شدم. به سازمان ملل مراجعه نکردم تا مبادا ثبت دیتابیس کنند. با سه پسر هزاره که با آن‌ها در یک اتوبوس آمده بودم، خودم را همراه کرده، با چمدان/بکس بزرگی که در دست داشتم، پا به پای آن‌ها از مرز تا داخل شهر پیاده رفتم.

۵کل مسافت اسلام‌قلعه تا شهر هرات را؟
ظریفه: نمی‌فهمم. اولین بارم بود اسلام‌قلعه و هرات می‌رفتم، اما از مرز تا آن‌جا که موترها به سمت ترمینال می‌رود، دوان‌دوان رفتم و باید هم پا به پای همان سه پسر می‌رفتم؛ چون از بقیهٔ مردم و نگاه‌شان به سمت یک زن تنها می‌ترسیدم.
وقتی از ایران راه افتادم، هفت‌میلیون تومان پول نقد به همراه داشتم، اما وقتی به افغانستان رسیدم، در اسلام‌قلعه تمام دارایی جیب‌ام هفت‌صد هزار تومان بود که تبدیل کردم به پول افغانی. دریور دوصد افغانی گرفت. نه سیم‌کارتی داشتم، نه پولی و نه هیچ چیز دیگر.
تنها چیزی که بود شمارهٔ تماسی بود که دوستم زهرا از شخص محترمی در جبرییل هرات گرفته بود و قرار بود آن‌جا بروم، چند ساعتی بگذرانم و دوباره راه بیفتم به طرف قندهار.
یکی از همین سه پسر سیم‌کارت افغانستان داشت. با موبایل او به انجینر صاحبی که زهرا می‌شناخت تماس گرفتم و از آمدن‌ام خبر دادم. انجینر صاحب گفت تا ترمینال بیا، بعد من دنبالت می‌آیم.
من که اولین بار بود به هرات می‌رفتم، حتا نمی‌دانستم ترمینال کجاست. از طرفی دیگر هیچ زنی به جز من در این موقع شام دیده نمی‌شد. خودم را در میان انبوهی از مردانی دیدم که بعضی‌های‌شان پول تومان تبدیل می‌کردند و تا توان داشته باشند در جان آدم نابلد می‌زدند؛ از این طرف سروصدای سوارگیری موتروان‌ها که هر کدام برای خود با نرخ‌های مختلف مسافریابی داشتند، تاریکی شب، سردی هوا، نبود محرم، خطر گیر افتادن و دستگیری، همه روی هم فضا را برای من پر از استرس و ترس کرده بود. از این سه پسر خواستم من را تا ترمینال همراهی کنند. چهارتایی باهم موتر گرفتیم؛ فی نفر ۳۰۰ و از چمدان هم فی نفر ۱۰۰ افغانی کرایه تا ترمینال. بعد سیت جلوی موتر را خواستیم، اما راننده مخالفت کرد و گفت طالبان اجازه نمی‌دهند زنان سیت جلوی موتر بنشینند.
دو نفر مرد پیش‌رو نشستند، من و همین سه پسر هم‌سفرم در سیت عقب. همین که پسر کنار من نشست، در همان لحظه من را «خواهر» خواند و گفت اگر طالب یا هر کسی در مسیر راه پرسید، بگو برادرم است. من دوصد افغانی برای کرایه هم کم داشتم که همین برادرخوانده آن را هم به گردن گرفت.

۶آن زمان چه فکر می‌کردی؟
ظریفه: ترس و دلهره وجود داشت. اگر طالبان در مسیر راه بفهمند با مردی که کنارش نشسته‌ام هیچ نسبتی ندارم و نامحرم است چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر گیر بیایم و شناسایی شوم چه؟ اگر به جرم نکرده‌ای رابطهٔ خارج از ازدواج ببرند و شلاق بزنند؟ ده‌ها سؤال ذهنم را درگیر ساخته بود. دیدن بیرق‌های سفید طالبانی در شهر اذیت‌ام می‌کرد. انگار پای کسی روی گلویم باشد؛ احساس خفگی داشتم.
موتر راه افتاد. تا ترمینال یک‌ونیم ساعت راه بیشتر نبود. انجینر صاحب به شماره‌ای که نزد پسر بود هر بیست دقیقه زنگ می‌زد که چه وقت می‌رسید. طبق حرف موتروان جواب می‌دادند نیم ساعت دیگر است، اما این نیم ساعت خیلی طولانی شد.
نزدیک‌های پل هرات که نامش یادم نیست، تایر موتر ما پنچر شد. هوا تاریک و نهایت سرد و سوزنده بود. همه از موتر پیاده شدیم. من برق انداختم تا جای کار روشن شود و بقیه با موتروان همکاری کردند. تایر موتر عوض شد. باد خنک دست‌های همه را از کار انداخته بود. موتروان از خرابی جادهٔ اسلام‌قلعه، مالیهٔ زیاد، جمع‌آوری ریکشاها و گرفتن نان از دسترخوان مردم شکایت داشت.
موتر دوباره راه افتاد و نیم ساعت دیگر به ترمینال رسید. در ترمینال دریورهایی که طرف شهر بارگیری می‌کردند، بالای موتروان‌ها هجوم می‌بردند. هر کسی تلاش داشت برای موتر خود سواری بگیرد. همه‌جا فقط مرد بود و هیچ زنی به چشم دیده نمی‌شد.
برادرخوانده از آستینم گرفت و کنار خودش من را می‌کشید و هم‌زمان به انجینر زنگ می‌زد. تا آمدن انجینر و تسلیم دادنم به او، از جایش تکان نخورد. بعد خداحافظی کرد و به مقصد کابل من را ترک کرد. هر جا هستی خوش باشی و خدا پناهت باشد، مرد خوب.
من سوار موتر انجینر شدم و راهی جبرییل؛ آن‌جا خانهٔ انجینر است. وی شخص نهایت محترمی است با خانوادهٔ عزیزش؛ خانم، خیاشنه و سه طفل نازنین‌اش. خانم انجینر شوربای داغ آماده کرد و جلویم گذاشت. انجینر بیرون مهمان بود. تازه ده روزی می‌شد از حج آمده بود و یا خودش مهمان می‌شد یا مهمان می‌آمد.
او هیچ شناختی از من نداشت و نمی‌دانست من کی و از کجا هستم. صرف به پاس دوستی که از اسلام‌آباد سفارش داده بود، مرا به خانه‌اش برده و مهمان‌نوازی می‌کرد.
من بعد از خوردن غذای شب خوابیدم. فردا بعد از ظهر به فرقهٔ هرات، خانهٔ یکی از فامیل‌های دور که از ایران هماهنگ شده بود، رفتم و دو روز دیگر هم آن‌جا ماندم؛ چون خانوادهٔ انجینر نگران حضورم در خانه‌شان بودند. واقعا سخت است یک دختر جوان از قوم دیگر در خانه‌ات باشد. بلاخره افغانستان است و مردم می‌ترسند که گپی به پای‌شان ساخته نشود؛ مخصوصا که ایشان از اشخاص محترم و حاجی بودند.
بنابراین مرتب می‌پرسیدند کی کابل می‌روم و دنبال رانندهٔ فامیل‌دار بودند که مرا کابل انتقال دهد. من هم نمی‌توانستم واضح بگویم که کابل رفتن برایم ناممکن است و مشکل امنیتی دارم. رفتن قاچاقی هم همین مشکلات را دارد؛ تو نمی‌فهمی قرار است تا کی و کجا باید بمانی.
گرچه قرار بود همان یک شب بیشتر در هرات نمانم، اما سه‌روز طول کشید. رفتن از هرات تا قندهار نیاز به محرم داشت. به سختی کسی را قانع کردم در نقش پدر، محرم همراهم تا قندهار شود. از هرات دوتایی به قندهار رفتیم و در یک هتل مسکن گزین شدیم. دو روز آن‌جا ماندم. در هتل هم ترس آمدن طالبان وجود داشت. من حتا موقع دست‌شویی رفتن، صورتم را می‌پوشاندم.
بعد از دو روز، قاچاقبر تماس گرفت و ساعت شش شام راهی هلمند شدم. از داخل هتل موتر ما را برداشت؛ سه خانواده بودیم: من، دو دختر از جاغوری که یکی‌شان شش‌ماهه حمل داشت و از مشهد دیپورت شده بود و یک خانم هم با دو طفل کوچک و یک عضو فامیل‌اش. خانمی که دو طفل داشت پیش‌رو نشست و ما چهار نفر پشت سر موتر نشستیم و راه افتادیم. این مسیری بود که به گفتهٔ قاچاقبر راه پیاده کمتر داشت، اما در عوض پول بیشتر و چند برابر می‌گرفت.

۷پول را چطور تهیه کردی؟
ظریفه: پول سه‌صد دالر را از یکی از دوستان و هم‌رزمانم که اجازه ندارم نامی ازشان ببرم، قرض گرفتم. هرچند من با پول پیش خانه قبلا ویزا گرفته بودم، اما به خاطر تمام شدن وقت ویزایم و مسدود بودن راه، این بار مجبور شدم پول قرض کنم و به قاچاقبر بدهم. هم پولم رفت و هم غیرقانونی وارد پاکستان شدم؛ ویزه‌دار و بی‌ویزه.
ساعت شش شام از قندهار راه افتادیم و در ساعت ۹شب به لشکرگاه رسیدیم؛ یک دشت که محلهٔ کوچی‌ها بود و راننده آن‌جا یک خانه از خود داشت. نیم ساعت تا چهل دقیقه در خانهٔ راننده بودیم. با خانواده‌اش حرف زدیم و آشنا شدیم. خانه و مردم ناآشنا، محیط گوشه و دور از آبادی، وحشت‌آور بود.
حدود ساعت ده شب رانندهٔ بعدی به دنبال ما آمد که همراه این رانندهٔ دوم باید هفت ساعت راه را می‌پیمودیم. ساعت حدود چهار صبح بود که به خوابگاه رسیدیم. راننده گفت باید بدون سروصدا آن‌جا بمانیم. تاریکی بود و چیزی معلوم نمی‌شد. داخل خانه‌ای شدیم که بیشتر شبیه گاراژ بود تا خانه.
یک فرش کثیف و دو تا لحاف کهنه داشت؛ یکی را زیر پا انداختیم و دومی را شش‌نفری روی خود کشیدیم. دو طرف خانه دیوار و دو طرف دیگرش دروازه گذاشته بودند. هوا خیلی سرد بود. ما همین شش نفر زن و کودک، همه کنار هم جمع شدیم و خیلی سفت به هم چسپیدیم و یک لحاف روی خود کش کردیم. موتروان گفت ساعت هشت صبح موتر بعدی می‌آید و شما را می‌برد.

۸تمام این جاهایی که توقف و حرکت کردی طالب نبود؟
ظریفه: ما شب راه افتادیم. طالب بیرون دیده نمی‌شد، اما چک‌پاینت زیاد بود. نمی‌فهمم چه کارتی دست راننده بود که به چک‌پاینت نشان می‌داد و می‌گفت: «اجازه لرم مشره.» همین یک کلمه کافی بود تا اجازهٔ رد شدن بگیرد. هیچ‌کس موتر ما را ایستاد نکرد.
موقع داخل شدن به خوابگاه، مردم قریه ما را دیده بودند و راپور ما را به طالبان داده بودند. ساعت نه صبح بود که طالب آمد در زد. اول به فارسی نیمه‌نیمه پرسید کی از بین شما پشتو بلد است. من جواب مثبت دادم؛ چون بقیه پشتو بلد نبودند. یک دختر دیگر هم کمی بلد بود، اما خودش حرف زده نمی‌توانست.
اول پرسید نام راننده چیست. گفتم نمی‌فهمم. بعد گفت اگر ببینی می‌شناسی؟ گفتم بلی. بعد راننده را با یک مرد دیگر آورد و گفت کدامش رانندهٔ شما بود. راننده چشمکی زد و من فهمیدم منظورش این است که لو ندهم. گفتم این‌ها نیستند. طالب اصرار کرد و من انکار کردم و گفتم شب بود، تاریک بود و دستمال هم روی صورتش بود، من چهره‌اش را ندیدم. موتروان خوشی از چهره‌اش می‌بارید، اما بعدا با تحقیق از مردم قریه این موتروان را شناسایی کرده بودند و دستگیر شد.
بعد از آن نوبت من شد. شمارهٔ تلفن خانواده را خواستند. بعد همهٔ ما را بردند و نیم ساعتی داخل موتر بودیم. بعد در یک حویلی که ظاهرا خانهٔ عادی بود، اما در اصل دفترشان بود، توقف کردیم. وقتی بیرون شدیم فهمیدیم داخل یک قریهٔ کوچک و دورافتاده هستیم.
هیچ تابلو یا نشانه‌ای پشت در یا داخل ساختمان نبود، اما پر از اسناد و رفت‌وآمد بود. ما را داخل یک اتاق انداختند و در را بستند. بعد از یک ساعت، یکی‌یکی به اتاق پهلو می‌خواستند و اظهارات می‌گرفتند.
چهار طالب داخل اتاق بودند؛ یکی‌شان فارسی را خیلی خوب بلد بود و سوال می‌کرد، یکی می‌نوشت و دو نفر دیگر همراه‌شان بودند. همه‌شان ریش‌های بلند، موهای بلند، لباس‌های محلی سفید، شکم‌های گنده و چهره‌های عبوس داشتند. طوری نگاه‌مان می‌کردند که انگار با کثیف‌ترین موجودات روی زمین روبه‌رو شده‌اند.
روی کف اتاق تا نیمه پر از دوسیه بود. الماری نبود؛ همهٔ دوسیه‌ها روی زمین انبار شده بود. ما را یکی‌یکی می‌نشاندند و سوال می‌کردند: نامت، نام پدر، پدرکلان، ولایت، ملیت، کی هستید، با هم هستید یا جدا، قاچاقبرتان کیست، چقدر پول دادید، چرا پاکستان می‌روید، آیا می‌روید با جبههٔ مقاومت یک‌جا شوید، با داعش همکاری می‌کنید، خانهٔ کی می‌روید، چرا بدون محرم و….
این‌جا هیچ آنتن‌دهی نبود؛ نه خط و نه اینترنت. من چون از ایران آمده بودم، ورقهٔ خروج ایران همراهم بود. ترسیدم اگر پیدایش کنند به جرم جاسوسی ایران متهم شوم. همان لحظه ورقهٔ خروج را داخل دهنم جویدم و قورت دادم.
همهٔ این تحقیق‌ها با فحاشی و دشنام همراه بود: «شما بی‌عزت‌ها، مردهای‌تان بی‌غیرت استند، زن ما تا حویلی نمی‌تواند برود، شما کشور دیگر می‌روید…» و فحش‌های دیگر.
ظهر آب آوردند، گفتند وضو بگیرید و نماز بخوانید. غذا هم لوبیا، نان و چای آوردند، اما نخوردیم؛ می‌ترسیدیم چیزی در آن ریخته باشند. یک زن حامله درد داشت، دو طفل دیگر از سردی گریه می‌کردند، اما کسی جرات خوردن نداشت.
تا عصر همان‌جا بودیم. بعد دوباره آمدند؛ با یک قومندان که جلو نشست، موتروان را وسط نشاندند و یک عسکر با لباس محلی که کلاشینکف کنارش بود. ما چهار زن و دو طفل عقب نشستیم و دوباره همان راه را برگشتیم؛ هفت ساعت تمام.
ساعت دو بجه شب ما را به قومندانی لشکرگاه رساندند. اول راننده را به جنایی مردانه بردند، بعد ما را به جنایی زنانه سپردند. تلاشی بدنی خیلی وحشیانه بود. موبایل‌ها را گرفتند؛ فقط یک دختر به نام نرگس توانست یک موبایل را پنهان کند.
شب را نخوابیدیم. زیر لحاف، نوبتی به خانواده‌ها پیام می‌دادیم و بقیه کشیک می‌دادند. داخل اتاق دو دختر دیگر هم بودند؛ یکی به جرم شک در نکاح، یکی به اتهام فرار. بعدا دو نفر دیگر هم اضافه شدند؛ یکی به خاطر سقط جنین و یکی به خاطر رابطهٔ خارج از ازدواج.

۹مثلا چه نوشتی؟
ظریفه: نوشتم اگر طالبان چیزی پرسیدند بگویید دختر ما در پاکستان دوقلو آورده، عمل شده و شدیدا مریض است و ظریفه می‌رفت کمکش کند. بعد از همین پیام، ارتباط قطع شد. از صبح تا ظهر چندین بار ما را برای اظهارات خواستند؛ جنایی، امر بالمعروف، قاچاق انسانی و بخش‌های دیگر. من بیشتر پشتو گپ می‌زدم و همین باعث می‌شد رفتارشان کمی نرم‌تر باشد.

۱۰سرنوشت قاچاقبر چی شد؟
ظریفه: قاچاقبر اصلی ما پشتون پرنفوذ بود. در نهایت از طریق نفوذ خودش آزاد شدیم، اما از خانواده‌ها تعهد کتبی گرفتند که دیگر قاچاقی نمی‌رویم و زنان بدون محرم بیرون نمی‌شوند. من بیشترین ترسم این بود که دوسیه‌ام به کابل برسد. می‌دانستم اگر شناسایی شوم، پروندهٔ بزرگی ساخته می‌شود؛ الحاد، تخریب نظام، همکاری با مقاومت، بی‌حجابی و…. بعد از تعهد، گفتند دو خانواده مستقیم کابل بروید. ما دوباره با قاچاقبر تماس گرفتیم و از مسیر دیگر راه پاکستان را پیش گرفتیم. پنج ساعت پیاده‌روی، دو بار موتر عوض کردن و شبانه از مرز گذشتیم. آن طرف هم با پرداخت پول از چک‌پاینت‌ها عبور کردیم و به کویته رسیدیم. بدنم پر از درد بود؛ پاها ورم کرده، کفش‌ها پاره، بدن کوفته و پریود هم بودم. دو روز خانهٔ دوست ماندم.

۱۱حالا وضعیتت چگونه است؟
ظریفه: از کویته با لباس پنجابی به اسلام‌آباد آمدم و به خانهٔ دوستم زهرا رسیدم. آن‌ها هم ویزه ندارند و در بی‌سرنوشتی زندگی می‌کنند. هنوز در شوک هستم. اگر دوباره دیپورت شوم چه؟ این چهارده روز به اندازهٔ چهارده سال پیر شدم. دفتر سازمان ملل در اسلام‌آباد بسته است. آینده نامعلوم، ترس، استرس و تهوع رهایم نمی‌کند.

یادداشت: در تهیه این روایت، ویدا ساغری نیز همکاری داوطلبانه داشته است.

نوشته‌های مشابه

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا