گفتگو

سومن شفا: من هم امروز می‌توانستم یکی از آن دختران باشم

گفتگوی ويژه

«سرنوشت من و دختران افغانستان را استعداد از هم جدا نکرد؛ شانس جدا کرد»
اشاره: شاید هیچ جمله‌ای بهتر از این، سومن شفا را معرفی نکند. چند روز پس از آن‌که پایان‌نامه کارشناسی ارشد او با موضوع نقش زیست‌بوم‌های نوآوری اروپا در گذار سبز اتحادیه اروپا، مقام نخست جایزه سازمان Wirtschaftsjunioren Deutschland بزرگ‌ترین شبکهٔ مدیران و کارآفرینان جوان آلمان را کسب کرد، او به جای سخن گفتن از این دستاورد، از دختران افغانستان نوشت؛ از میلیون‌ها دختری که سال‌هاست از حق آموزش محروم‌اند. او این جایزه را نه پایان یک مسیر؛ بل یادآور مسوولیتی دانست که در قبال آنان احساس می‌کند.
سومن شفا در آلمان بزرگ شده، اما افغانستان را با زبان فارسی دری، شعر، موسیقی و روایت‌های پدر و مادرش شناخته است. او در آلمان و فرانسه اقتصاد و سیاست خوانده، درباره نوآوری و توسعه پژوهش کرده و امروز، در کنار مسیر علمی خود، می‌کوشد تصویری فراتر از جنگ و بحران از افغانستان به جهان معرفی کند. با این همه، وقتی از آینده سخن می‌گوید، بیش از هر چیز نگران استعدادهایی است که در افغانستان، به دلیل محرومیت از آموزش، فرصت شکوفایی نمی‌یابند.
در این گفت‌وگو، او از کودکی میان دو فرهنگ، از تردیدها و امیدهایش، از نقش خانواده در ساختن مسیر زندگی‌اش و از مسوولیتی سخن می‌گوید که موفقیت بر دوش او گذاشته است؛ مسوولیتی که به باور او، از این حقیقت سرچشمه می‌گیرد که «سرنوشت من و دختران افغانستان را استعداد از هم جدا نکرد؛ شانس جدا کرد.»
این گفت‌وگو را به خوانندگان راه مدنیت تقدیم می‌کنیم:

نخستین تصویری که از افغانستان در ذهن تو نقش بسته چیست؟

داستان‌هایی که پدر و مادرم برایم تعریف می‌کردند. افغانستان برای من پیش از آنکه معنای جنگ را بفهمم، سرزمینی سرشار از شعر، مهمان‌نوازی و موسیقی بود. به همین دلیل، وطنم برای من دو چهره دارد: یکی افغانستانی که روزی بود و دیگری افغانستانی که امروز اغلب تنها در تیتر خبرها خلاصه می‌شود.

آنچه بیش از همه در خاطرم مانده، افزون بر طبیعت و کوهستان‌هایش، خیابان‌هایی بود که نه چراغ راهنمایی داشتند و نه علایم رانندگی. وقتی کودک بودم، همیشه از خودم می‌پرسیدم مردم چگونه بدون یک نظام منظم ترافیکی، سالم از رفت‌وآمدهای روزانه عبور می‌کنند.

در خانه بیشتر به چه زبانی صحبت میکنید؟

در خانه مطلقا به زبان فارسی دری صحبت می‌کنیم. این زبانی است که مادرم با آن شعر می‌سراید، پدر  و مادرم با آن رویا می‌بینند و احساسات در آن، گویی از هر زبان دیگری عمیق‌تر طنین می‌اندازند. به باور من، زبان خود شکلی از وطن است و ‌من‌ و ‌خواهرو ‌برادر کوچکم در همین وطن بزرگ شدیم.

خودت بیش از همه احساس میکنی به کجا تعلق داری؟ و اصلا این پرسش برایت اهمیت دارد؟

در گذشته این پرسش ذهنم را مشغول می‌کرد، اما امروز دیگر نه. من هم دختری متولد افغانستان و ‌کابل هستم و هم آلمانی، و لازم نیست یکی را به سود دیگری انتخاب کنم. برای من، تعلق داشتن یک یا این، یا آن نیست؛ بل آزادی هم‌زمان متعلق بودن به هر دو است. چون بخشی از هویت من در این سرزمین شکل گرفته و این زبان و فرهنگ نیز به من آرامش می‌دهد. من در اینجا عادت کرده‌ام.

آیا کودکی تو بیشتر شبیه کودکان آلمان بود یا افغانستان؟

از نظر ظاهری، کودکی‌ام شبیه کودکان آلمان بود؛ اینجا به کودکستان و ‌مکتب رفتم و بزرگ شدم، اما در خانه، افغانستان همیشه حضور داشت؛ در زبانمان، ارزش‌هایمان، جشن‌هایمان و داستان‌هایی که پدر و مادرم برایمان قصه می‌کردند. احساس می‌کردم هر روز میان دو جهان زندگی می‌کنم و همین تجربه شخصیت مرا شکل داد.

اگر کسی بخواهد تو را تنها در یک جمله توصیف کند، نه بر اساس جوایز و افتخاراتت، بل بهعنوان یک انسان، چه باید بگوید؟

او کسی است که هرگز فراموش نکرده از کجا آمده است، اما در عین حال هیچ‌گاه کنجکاوی‌اش نسبت به جهان را از دست نداده است. کسی که بسیار می‌خندد، اما بسیار هم اشک می‌ریزد؛ کسی که مدام سوال می‌پرسد و دربارهٔ خودش، خانواده، دوستان، کار و معنای زندگی عمیق فکر می‌کند.

تحصیل و پژوهش

موضوع پایاننامهٔ کارشناسی ارشدت چه بود؟ اگر میخواستی آن را برای مادربزرگت توضیح بدهی، چگونه بیانش میکردی؟

من بررسی کردم که اروپا و به‌ویژه اتحادیهٔ اروپا چگونه می‌تواند از نوآوری‌ها به شکلی موثر استفاده کند و آن‌ها را در کنار هم قرار دهد تا اهداف «گذار سبز» (Green Transition) که در سال ۲۰۱۹ تعیین شده بودند، محقق شوند.

اگر می‌خواستم این موضوع را برای مادربزرگم توضیح بدهم، می‌گفتم: «چطور آدم‌های باهوش، ایده‌های خوب و سیاست‌گذاری درست می‌توانند با هم همکاری کنند تا فرزندانمان در جهانی سالم‌تر زندگی کنند.»

در نهایت، پژوهش من دقیقا دربارهٔ یافتن راه‌های ‌حلی بود که هم به سود اقتصاد باشند و هم به نفع سیارهٔ ما.

چرا این رشتهٔ تحصیلی را انتخاب کردی؟

همیشه برایم جالب بود که تصمیم‌های سیاسی چگونه می‌توانند زندگی میلیون‌ها انسان را تغییر دهند. برای من، اقتصاد هرگز فقط پول نبوده؛ بل ابزاری برای ساختن و شکل دادن به جامعه است. دقیقا به همین دلیل می‌خواستم در نقطهٔ تلاقی سیاست و اقتصاد تحصیل کنم.

در مقطع کارشناسی، مدیریت بین‌الملل خواندم و در کارشناسی ارشد، اقتصاد اروپا را انتخاب کردم؛ زیرا می‌خواستم این دو حوزه، یعنی اقتصاد و سیاست، را با یکدیگر پیوند دهم.

از چه زمانی احساس کردی که خودت هم میتوانی در این حوزه نقش مهمی ایفا کنی؟

از زمانی که متوجه شدم داشتن ایده‌های خوب به‌تنهایی کافی نیست؛ باید بتوان آن‌ها را به زبانی قابل فهم برای دیگران توضیح داد. در دانشگاه Sciences Po پاریس، بحث‌ها و گفت‌وگوهای بسیاری داشتیم، اما گاهی احساس می‌کردم این ایده‌ها هرگز از فضای دانشگاه فراتر نمی‌روند. از طریق پژوهشم و گفت‌وگو با متخصصان، دریافتم که جوانان نیز می‌توانند سهم ارزشمندی در بحث‌های سیاسی و تصمیم‌گیری‌های کلان داشته باشند. این موضوع اعتمادبه‌نفس زیادی به من داد.

دشوارترین لحظه دوران تحصیلت چه بود؟

سخت‌ترین بخش، درس‌ها و مباحث نظری نبود؛ بل باور داشتن به خودم بود. به‌ویژه زمانی که در خارج از کشور زندگی می‌کردم، بارها از خودم می‌پرسیدم که آیا به اندازه کافی توانمند هستم یا نه.

جابه‌جایی‌های مداوم، پیدا کردن خانه در پایتخت‌های شلوغ و گران‌قیمت مثل برلین و پاریس، اجاره کردن آن، سازگار شدن با یک کشور جدید، یادگیری زبان چهارم و آشنا شدن با فرهنگی تازه، همگی بسیار زمان‌بر بودند و هزینه‌های زیادی، هم از نظر مالی و هم از نظر انرژی روحی به همراه داشتند.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌دانم دقیقا همین تردیدها بودند که مرا قوی‌تر کردند.

آیا زمانی بوده که به رها کردن همه چیز فکر کرده باشی؟

بله، قطعا. فکر می‌کنم هر کسی که اهداف بزرگی برای خود تعیین می‌کند، چنین لحظاتی را تجربه می‌کند. اما همیشه به خودم می‌گفتم: اگر تسلیم شوم، این ترس است که درباره زندگی من تصمیم می‌گیرد؛ و هرگز نمی‌خواستم اجازه دهم چنین اتفاقی بیفتد.

از طرف دیگر، همیشه می‌خواستم باعث افتخار پدر و مادرم باشم. احساس می‌کردم مسوولیت سنگینی بر دوشم است، چون با خودم می‌گفتم: «تو نخستین نفری هستی که این فرصت را دارد؛ اینکه از خانه مستقل شود، به کشوری دیگر برود، تحصیل کند، کار کند و با انسان‌هایی از سراسر جهان آشنا شود. اگر این مسیر را با موفقیت به پایان نرسانی، دیگران پشت سرت حرف خواهند زد و راه برای دخترانی که بعد از تو می‌آیند، دشوارتر خواهد شد.»

کدام استاد یا کدام اتفاق بیشترین تاثیر را بر زندگیات گذاشت؟

بیش از هر چیز، سالی که در دانشگاه Sciences Po پاریس گذراندم، مرا شکل داد. در آنجا در کنار دانشجویانی از سراسر جهان درس خواندم و آموختم که تفاوت دیدگاه‌ها تهدید نیست؛ بل یک فرصت و یک سرمایه است. این تجربه نگاه مرا به اروپا و جهان برای همیشه تغییر داد.

موفقیت، افغانستان و مسوولیت

وقتی خبر موفقیت‌ات در رسانههای افغانستان منتشر شد، چه احساسی داشتی؟

این موضوع عمیقا مرا تحت تاثیر قرار داد. نه به این دلیل که ناگهان نامم در رسانه‌ها مطرح شد؛ بل چون دیدم افغان‌ها تا چه اندازه از موفقیت یکدیگر خوشحال می‌شوند. آن لحظه احساس کردم که موفقیت می‌تواند انسان‌ها را، حتا اگر در قاره‌های مختلف زندگی کنند، به هم نزدیک کند.

حایز جایزهٔ اول: سومن شفا؛ کارشناسی ارشد مطالعات اروپایی(وسط)، عکس: دانشگاه اروپایی ویادرینا

آیا تا به حال احساس کردهای که موفقیت‌ات دیگر فقط متعلق به خودت نیست؛ بل به دیگران هم تعلق دارد؟

بله. موفقیت من هرگز فقط متعلق به خودم نبوده است. این موفقیت متعلق به پدر و مادرم نیز هست؛ کسانی که مجبور شدند وطن‌شان را ترک کنند تا فرزندان‌شان فرصت زندگی بهتری داشته باشند. همچنین متعلق به همه کسانی است که به من آموختند تحصیل و دانش چیزی نیست که انسان فقط برای خودش به دست بیاورد.

و بیش از همه، این موفقیت را متعلق به دختران افغانستان می‌دانم؛ دخترانی که اگر پدر و مادرم آن زمان فرصت و شانس ترک کشور را پیدا نمی‌کردند، امروز من هم می‌توانستم یکی از آن‌ها باشم.

سرنوشت من و دختران افغانستان را استعداد یا تلاش از هم جدا نکرده است؛ بل شانس. من این خوش‌شانسی را داشتم که در کشوری بزرگ شوم که در آن اجازه داشتم به مدرسه بروم و تحصیل کنم. این امتیاز را هرگز فراموش نمی‌کنم.

وقتی امروز اخبار افغانستان را دنبال میکنی، چه چیزی بیش از همه ذهنت را مشغول میکند؟

بیش از هر چیز، استعدادهایی که از دست می‌روند. بارها از خودم می‌پرسم: افغانستان امروز چه دانشمندانی، چه پزشکانی و چه کارآفرینانی را از دست می‌دهد؟ چه داروهایی هرگز کشف نخواهند شد؟ چه نوآوری‌هایی هرگز به وجود نخواهند آمد، فقط به این دلیل که میلیون‌ها دختر از حق آموزش محروم هستند؟ این فقط خسارتی برای افغانستان نیست؛ بل زیانی برای تمام جهان است

چند بار در دانشگاه مجبور شدی دربارهٔ افغان بودن خودت توضیح بدهی؟

راست‌اش را بخواهید، نسبتا زیاد. برای بسیاری از مردم، افغانستان فقط کشوری بود که آن را از طریق اخبار می‌شناختند. به همین دلیل، اغلب احساس می‌کردم که فقط خودم را معرفی نمی‌کنم؛ بل کشوری را معرفی می‌کنم که بسیار فراتر از جنگ و بحران است.

بارها می‌شنیدم که می‌گفتند: «وای، تو اولین افغان هستی که می‌شناسیم!» این جمله برای من معنای عمیقی داشت، زیرا نشان می‌داد که ما زنان افغان هنوز هم در عرصه‌های بین‌المللی حضوری کم‌رنگ داریم و به اندازهٔ کافی دیده نمی‌شویم.

همکلاسیهایت چه تصویری از افغانستان داشتند؟

بیشتر آن‌ها در وهلهٔ اول به جنگ، فقر یا طالبان فکر می‌کردند. من تلاش می‌کردم چهرهٔ دیگری از افغانستان را نیز به آن‌ها نشان دهم؛ از تاریخ چند هزار ساله‌اش، از شعر و ادبیات، از موسیقی و از مردمانی بسیار فرهیخته و مهمان‌نواز.

افغانستان بسیار فراتر از تیترهای خبری است. به همین دلیل، در اینستاگرام نیز تولید محتوا را آغاز کردم و دربارهٔ احمد ظاهر، شعرهای افغانستان و زیبایی‌های فرهنگ‌مان مطلب منتشر کردم. صفحهٔ اینستاگرام من:
suman.scha

آیا هیچگاه احساس کردی که باید نمایندهٔ یک کشور باشی؟

بله، گاهی چنین احساسی داشتم. نه به این دلیل که کسی چنین انتظاری از من داشت؛ بل چون می‌دانستم برای بعضی از افراد، من نخستین زن افغان هستم که از نزدیک می‌شناسند. این هم مسوولیت است و هم یک فرصت.

آیا موقعیتی پیش آمده که توانسته باشی نگاه دیگران را نسبت به افغانستان تغییر دهی؟

بله، بارها. گاهی فقط یک گفت‌وگوی ساده کافی بود. وقتی می‌دیدم که افراد دیگر افغانستان را تنها با جنگ و درگیری نمی‌شناسند؛ بل آن را با فرهنگ، آموزش و مردمش نیز پیوند می‌دهند، احساس می‌کردم توانسته‌ام سهم کوچکی در ارایهٔ تصویری کامل‌تر و واقعی‌تر از کشورم داشته باشم.

خانوادهات چه نقشی در مسیر زندگیات داشتهاند؟

نقشی تعیین‌کننده. پدر و مادرم وطن‌شان را از دست دادند تا فرزندان‌شان آینده‌ای بهتر به دست آورند. هر آنچه امروز به آن رسیده‌ام، بر پایهٔ فداکاری‌هایی بنا شده است که آن‌ها برای ما انجام داده‌اند. بیش از همه، بال‌هایی را که امروز برای پرواز دارم، مدیون پدر و مادرم هستم؛ زیرا آن‌ها آینده‌نگر و روشن‌اندیش بودند. هیچ‌گاه به ما نگفتند: «نه، تو اجازه نداری.» بل همیشه می‌پرسیدند: «کی می‌خواهی شروع کنی؟»

در خانه بیشتر دربارهٔ درس و دانشگاه صحبت میشود یا دربارهٔ زندگی؟

دربارهٔ زندگی. در خانوادهٔ ما، تحصیل هرگز فقط به گرفتن مدرک محدود نبوده؛ بل نوعی نگرش به زندگی بوده است. پدر و مادرم به من آموختند که انسان خوب بودن، از موفق بودن مهم‌تر است

دوست داری ده سال دیگر مشغول چه کاری باشی؟

دوست دارم در جایی فعالیت کنم که سیاست، اقتصاد و ارتباطات در کنار هم قرار می‌گیرند. هدفم این است که نه‌تنها ایده‌ها را درک کنم؛ بل بتوانم آن‌ها را به گونه‌ای منتقل کنم که واقعا موجب تغییر شوند. می‌توانم تصور کنم که در آینده در یکی از سازمان‌های بین‌المللی مانند سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا یا سازمان همکاری و توسعه اقتصادی(OECD) کار کنم تا بتوانم تاثیری واقعی بر جای بگذارم.

اگر روزی وضعیت افغانستان تغییر کند، دوست داری چه نقشی در آن داشته باشی؟

دوست دارم دانش و تجربه‌ام را به کشورم بازگردانم. چه از طریق آموزش، چه در زمینه توسعه اقتصادی و چه در مسیر ساختن نهادهای کارآمد؛ اگر افغانستان روزی فرصت دوباره‌ای برای آغاز پیدا کند، مایلم بخشی از آن باشم.

خودت را در آینده بیشتر پژوهشگر میبینی، معلم یا یک مدیر؟

احتمالا یک مدیر، اما مدیری که هیچ‌گاه از یاد گرفتن و انتقال دانش دست نکشد. از نظر من، رهبری خوب با کنجکاوی آغاز می‌شود. البته اگر روزی فرصت ادامه تحصیل در مقطع دکترا فراهم شود، هرگز به آن «نه» نخواهم گفت. شاید چند سال دیگر دوباره به پژوهش کنونی‌ام بازگردم و آن را ادامه دهم.

آخرین بار چه زمانی واقعا به خودت افتخار کردی؟ هنگام دریافت جایزه یا پیش از آن؟

نه هنگام اهدای جایزه. لحظه‌ای که پدر و مادرم را در میان حاضران دیدم، واقعا احساس غرور کردم. اینکه آن‌ها توانستند آن لحظه را از نزدیک تجربه کنند، برایم بسیار ارزشمندتر از خود جایزه بود.

اگر این جایزه را دریافت نمیکردی، آیا نگاهت به خودت تغییر میکرد؟

نه. دریافت این جایزه افتخار بزرگی بود، اما ارزش من را تعریف نمی‌کند. دستاورد واقعی، تلاش و زحمتی بود که در ماه‌ها و سال‌های پیش از آن کشیده بودم.

موفقیت انسان را آزادتر میکند یا او را زیر فشار انتظارات بیشتری قرار میدهد؟

هر دو. موفقیت درهای تازه‌ای را به روی انسان باز می‌کند، اما در عین حال مسوولیت‌های بیشتری نیز به همراه می‌آورد. مهم این است که انسان اجازه ندهد انتظارات دیگران مسیر زندگی‌اش را تعیین کنند.

در حال حاضر بیش از همه از چه چیزی میترسی؟

از اینکه به بی‌عدالتی عادت کنیم. از اینکه اتفاقاتی که امروز باید ما را عمیقا تکان دهند، روزی برایمان عادی شوند. امیدوارم هیچ‌گاه این حساسیت انسانی را از دست ندهیم؛ به گونه مثال وضعیت کنونی افغانستان نباید عادی سازی شود. فاجعه از زمان سکوت جمعی شکل می‌گیرد. امیدوارم در مورد سرزمین ما و وضعیت زنان چنین نباشد.

دوست داری چه سوءبرداشتی درباره افراد موفق را از بین ببری؟

این تصور که موفقیت یعنی هرگز دچار تردید نشدن. بیشتر انسان‌های موفق نیز درست مانند دیگران، ترس‌ها و ناامنی‌های خود را دارند؛ شاید حتا بیش از دیگران؛ زیرا فشار بسیار زیادی بر خود وارد می‌کنند. تفاوت‌شان این است که اجازه نمی‌دهند این ترس‌ها برای همیشه آن‌ها را متوقف کنند.

مکتب و دانشگاه چه چیزی را به تو یاد ندادند که بعدها فهمیدی یکی از مهمترین درسهای زندگی است؟

اینکه آدم‌های درست، گاهی از بهترین برنامه‌ریزی‌ها مهم‌تر هستند. اعتماد، روابط انسانی و مهربانی، گاهی در زندگی درهایی را به روی انسان باز می‌کنند که هیچ مدرک تحصیلی یا نمره ممتازی قادر به گشودن آن‌ها نیست.

آیا چیزی در زندگیات وجود دارد که هیچ جایزهای در دنیا نتواند نبودش را جبران کند؟

خانواده‌ام. هیچ جایزه، مقام یا موفقیت شغلی در جهان نمی‌تواند جای انسان‌هایی را بگیرد که مرا به کسی تبدیل کرده‌اند که امروز هستم. در نهایت، این افتخارات نیستند که به زندگی معنا می‌بخشند؛ بل انسان‌هایی هستند که زندگی‌مان را با آن‌ها شریک می‌شویم.

به امید باز شدن درهای تحصیل و زندگی سالم برای زنان و دختران در افغانستان. ما صدای آنان خواهیم بود. ما آنان و رنج‌شان را فراموش نکرده‌ایم و بعد از این هم فراموش نخواهیم کرد.

حمایت از روزنامه راه مدنیت

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

اهدا کردن

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا