تحلیل

قلم یا خون؛ دوای درد استبداد کدام است؟

محمد هدایت؛ مدیر مسوول روزنامه افغانستان و رییس دفتر مطبوعاتی معاون پیشین رییس‌جمهور، به دعوت «فراخوان قلم» و به‌مناسبت سالیاد علامه سید اسماعیل بلخی، شاعر آزادی‌خواه و اندیشمند، دیدگاه خود را برای نشر در روزنامه راه مدنیت فرستاده است. این نبشته، دیدگاه نویسنده آن را بازتاب می‌دهد؛ از این رو، راه مدنیت هیچ‌گونه دخل و تصرفی در متن آن نداشته است.

جوانان در قلم رنگ شفا نیست
دوای درد استبداد خون است
«علامه شهید بلخی»

یادم است زمانی که خیلی کوچک بودیم و در نزد شهید موحدی در مدرسه توحیدیه درهٔ «خودی» درس می‌خواندیم، بیت فوق از علامه شهید بلخی ورد زبان هر یک از ما بود و در جای جای دیوارهای گلی مدرسه و خانه‌های اطراف نقش بسته بود. در آن روزگار مفاد این بیت یکی از مهم‌ترین شعارهای سازمان «نصر» بود.

روزی شاهد بحث نسبتا جدی میان استاد موحدی و مرحوم اعتمادی بودیم که دربارهٔ مفاد این بیت بحث می‌کردند. سوال اصلی این بود که آیا درمان دردهای تاریخی هزاره‌ها خون و به عبارتی مبارزهٔ سخت است یا قلم و مبارزهٔ نرم و فرهنگی؟

در آن روزگار نمی‌دانم جمع‌بندی آن دو استاد فقید چه بود، اما این پرسش در سال‌های پسین نیز ادامه یافت. خیلی‌ها در سال‌های جمهوریت بر مفاد این بیت و شهید بلخی تاختند و آن را بیانگر خشونت‌طلبی خواندند. اکنون که در یکی از سیاه‌ترین دوره‌های تاریخ ایستاده‌ایم و استبداد را با همان فارمت عبدالرحمان خانی آن با تمام وجود حس می‌کنیم، به نظر می‌رسد این سوال برجسته‌تر از هر زمانی در پیش چشمان جلوه‌گری می‌کند.

واقعیت این است که اگر کمی از نسبیت نهفته در مفاهیم سیاسی و عدم قطعیت در علوم اجتماعی نوین الهام بگیریم، درمان دردهای تاریخی ما و جوامع شبیه ما تنها نه از میلهٔ تفنگ بیرون می‌جهد و نه از حلقوم قلم؛ بل هر کدام را در ظرف و زمانی باید سنجید که مبارزان راه آزادی در آن زمان استراتژی‌ها و تاکتیک‌های مبارزه را تعیین می‌کنند.

درست است که قلم به مثابه نماد آگاهی و بیداری نقش بی‌بدیل در شکستن استخوان استبداد و تبعیض دارد اما تاریخ، تنها تاریخ قلم نیست؛ بل تاریخ خون نیز هست. ملت‌هایی بوده‌اند که همه راه‌های اصلاح، گفت‌وگو و اعتراض مسالمت‌آمیز بر آنان بسته شده است. در آن لحظه‌های تاریک، مقاومت دیگر یک انتخاب نبوده، بل آخرین حق یک ملت برای دفاع از کرامت انسانی خود به شمار آمده است. خونی که در چنین راهی ریخته می‌شود، اگر برای آزادی، عدالت و دفاع از انسان باشد، بهای سنگینی است که استبداد بر جامعه تحمیل کرده، نه آرمانی که باید در ذات خود ستایش شود.

از همین رو، نسبت قلم و خون، نسبت آغاز و پایان است. قلم آگاهی می‌آفریند، آرمان می‌سازد و ملت را به خودآگاهی می‌رساند، ولی خون، اگر روزی ناگزیر ریخته شود، باید پاسدار همان آرمان باشد، نه جانشین آن. ملتی که بدون اندیشه به میدان نبرد می‌رود، ممکن است پیروز شود، اما نمی‌داند با پیروزی خود چه خواهد کرد.

در این  راستا برجسته‌ترین انسانی که پس از شهید بلخی آموزهٔ او را نه تنها در وجود خود درونی ساخته بود؛ بل عملا اجرا کرد شهید مزاری بود. در بر هیچ کسی پوشیده نیست که شهید مزاری در عین حالی که به محروم‌ترین انسان این سرزمین روش کاربرد تفنگ را آموزش می‌داد بیش‌تر از آن دغدغهٔ بیداری و آگاهی از ژرفنای تاریخ ستم‌بار مردمش را در سر داشت. از همین رو سرنوشت او بسیار شبیه سرنوشت شهید بلخی و آرمانش نیز شبیه‌ترین به آرمان بلخی است.

مشهور است که روزی در یک اتوبوس شهری، علامه بلخی شخصا شاهد مجادلهٔ یک زن هزاره با یک زن غیر هزاره بوده است. گویا آن خانم غیر هزاره بر زن هزاره گفته بود که از چوکی بلند شو تا من بنشینم، ولی آن زن هزاره غیرت‌اش به جوش آمده و در برابر آن خواست ظالمانه که نماد همه ستم‌های رفته بر او و تبارش بود ایستاد و شجاعانه این پرسش را مطرح کرد که تو چه برتری بر من داری جز این که لباس من مندرس است و تو لباس نوتر در بر داری.

این پرسش بر بلخی سخت تاثیر گذاشت و او را به یک‌بارگی تکان داد و قول داد که اگر بلخی مرد بود تو را از زیر بار این تحقیر رهایی خواهد داد. از همین رو برای بلخی مساله این نبود که تیره و تبار اصلی‌اش چیست و عمامهٔ سیاه مهم است یا سفید؟ او عملا در برابر یک تاریخ سراسر ستم ایستاد و مواجهه‌اش با تاریخ استبداد و ستم از همین‌جا شکل گرفت.

به همین خاطر کسانی که در آن روزگار تیره، اندیشه بلخی را به روایت اصلی مبارزه تبدیل کردند صدمرتبه صادق‌تر از کسانی بودند که امروز می‌خواهند بر بلخی عبای سیاه بپوشانند یا سپید.

بلخی پس از سال‌ها تقلا و تلاش برای مبارزهٔ فرهنگی ناگهان دریافت که دوای این درد تاریخی خون است و هرگونه مبارزه به اصطلاح فکری و فرهنگی تنها به منزله یاسین خواندن بر گوش انکرالاصوات است.

ما امروز نیز یک بار دیگر در همان نقطه‌ای از تاریخ ایستاده‌ایم که بلخی بزرگ‌ترین تلنگر آن بود و این تلنگر را بر بلخی، یک زن ناگهان هم‌چون پتکی بر مغزش فرود آورده بود. بلخی هرگز آگاهی و بیداری را دست کم نگرفته بود. اگر دست کم می‌گرفت آن همه شعر حماسی را مخفیانه از زندان به بیرون منتقل نمی‌کرد، اما در آن شرایط به این نتیجه رسیده بود که بر دیوار ظالم باید با خون نوشت.
«ویژه‌نامهٔ پنجاه‌وهشتمین سالیاد علامه سید اسماعیل بلخی»

حمایت از روزنامه راه مدنیت

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

اهدا کردن

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا